یاد داشتهای یک کرم کتاب

یاد داشتهای یک کرم کتاب

من همونی هستم که دنبالش نمیگردی
یاد داشتهای یک کرم کتاب

یاد داشتهای یک کرم کتاب

من همونی هستم که دنبالش نمیگردی

هنر جنگیدن

سالها قبل از اینکه هنر جنگیدن نوشته شود دو سپاه روبروی هم قرارگرفتند. سپاه اول در موضعی مناسب در کنار رودخانه قرارگرفته بود و سپاه دوم ناچار بود تا از رودخانه گذشته و به سپاه اول حمله کند. سرداران سپاه اول به فرمانده سپاه گفتند که باید زمانی که سپاه دشمن در حال عبور از رودخانه است و نظم آن به هم ریخته به آن حمله شود اما او از حمله سرباز زد و در پاسخ این گونه حمله را ناجوانمردانه دانست. پس از عبور سپاه دشمن بازهم سرداران به فرمانده شان گفتند که تا صف سپاهیان دشمن منظم نشده و آرایش رزمی نگرفته اند و به خود نیامده اند باید به آنها حمله کرد ولی فرمانده سپاه اول بازهم استنکاف کرد. در نهایت سپاه دوم از آب عبور کرد و پس از آرایش گرفتن به سپاه اول حمله کرد و آن را شکست داد.

هنرجنگیدن کتابی است در مذمت آداب و رسوم و روشهای غیرجنگی و غیراصولی مانند آنچه در داستان بالا آمد. سن تزو می گوید:

این جنگ است.

این مهمترین مهارت کشورداری است.

این پایه مرگ و زندگی است.

این فلسفۀ احیا و نابودی است.

باید که آنرا خوب بدانی.

 

 از دید او مسائلی مانند جوانمردی، مراعات ضعیفتر و... نقشی در جنگ نباید داشته باشد. در جنگ تنها چیزی که مهم است شکست دادن دشمن و جلوگیری از شکست خوردن است. برای سان تزو غرور، افتخار و... بیهوده و بی ارزش می باشند. تنها چیزی که مهم است نجات سربازان خودی و گرفتن جان سرباز دشمن است و رهنمودها و آموزه های او نیز بر همین اساس استوارند:

قواعد جنگیدن ازاین قرارند:

اگر نسبت عدّه تو به دشمن ده به یک است، وی را محاصره کن؛

اگر نسبت عدّه تو به دشمن پنج به یک است، به وی حمله کن؛

اگر نسبت عدّه تو به دشمن یک به یک است، وی را پراکنده کن؛

اگر عدّه تو کمتر است در برابر دشمن دفاع کن؛

اگر خیلی ضعیف تر از وی هستی از برابرش فرارکن.






ادامه مطلب ...

افسوس که بر گنج شما پرده شمایید

اگر جزو آن دسته مردم بدشانسی بودید که سریال شکرانه را دیده اید شاید موسیقی زیبای تیتراژ ابتدای سریال را هنوز به یادداشته باشید. من از وقتی که خودم را شناختم از شنیدن لهجه تاجیک-افغان دلم غش و ضعف می رفت. تصنیف مذکور توسط خواننده محبوب و اسطوره ای تاجیک دولتمندخالوف اجرا شده بود و اگر دوست داشته باشید می توانید آن را از اینجا دانلودکنید. شعر هم متعلق به دیوان شمس بود و البته من هنوز باور نمی کنم که بیت سوم آن را صداوسیمای ما پخش  کرده است. یکبار با دقت بخوانید شما هم باور نمی کنید...



ای قوم به حج رفته کجایید کجایید

معشوق همین جاست بیایید بیایید

معشوق تو همسایه و دیوار به دیوار

در بادیه سرگشته شما در چه هوایید

گر صورت بی صورت معشوق ببینید

هم خواجه و هم خانه و هم کعبه شمایید

ده بار از آن راه بدان خانه برفتید

یکبار از این خانه بدین بام برآیید

آن خانه لطیفست نشانهاش بگفتید

از خواجه آن خانه نشانی بنمایید

یک دسته گل کو اگر آن باغ بدیدید

یک گوهر جان کو اگر از بحر خدایید

با این همه آن رنج شما گنج شما باد

افسوس که بر گنج شما پرده شمایید

دیوان شمس تبریزی

رازم را نگهدار


اما کریگن دختری ساده است که در زندگی موفقیت مهمی به دست نیاورده است. پدر و مادرش او را همیشه با دختردایی موفقش کری مقایسه می کنند و در نتیجه او همیشه به فکر ارتقای مقام و پیشرفت شغلی است. امّا یک روز برای او اتفاق نامنتظره ای می افتد. اما در راه بازگشت از یک سفر کاری در کنار مردی غریبه می نشیند و زمانی که هواپیما دچار اشکال می شود از روی ترس تمام زندگی اش و رازهای آن را برای غریبه تعریف می کند. این رازها به خودی خود شاید مهم به نظر نرسند اما از نظر اما مهم هستند. مثلا او به مادرش نگفته که زمانی که مادر در سفر بوده هنگام نگهداری از ماهی مورد علاقه اش ماهی مرده و او ناچار یک ماهی دیگر خریده است. یا یکی از همکاران نزدیکش همیشه برایش کارهای قلاب بافی انجام می دهد و او برای ناراحت نکردن او مجبور است که این هدایای زشت را بگیرد و از آنها تعریف کند.

اما مرد غریبه را فراموش می کند اما پس از بازگشت به کار او را در محل کارش ملاقات می کند و متوجه می شود که غریبه در حقیقت جک هارپر مالک میلیونر شرکتی پنتر است که اما در آنجا کار می کند. اما دستپاچه می شود ولی جک او را می شناسد و از صداقت او خوشش می آید. صداقت ذاتی اما جک را آنقدر جذب می کند که او در مورد پروژه های جدید شرکت از او نظرخواهی می کند و کم کم این دو دلباخته هم می شوند. اما جک ناخواسته اطلاعاتی که از اما درهواپیما گرفته بود در یک مصاحبه تلویزیونی لو می دهد و تمام افراد شرکت متوجه رابطه پنهانی او با اما می شوند.

اما با جک قهر می کند و از او می خواهد که برای اثبات علاقه اش او هم رازهایش رابرای اما فاش کند. در نهایت پس از چند دور قهرو آشتی آن دو با هم ازدواج می کنند...

رازم را نگه دار داستانی است به قلم سوفی کینزلا -که البته نام اصلی شون مادلین ویکهام است- و توسط  سرکار خانم نفیسه معتکف ترجمه شده است. رازم را نگهدار موقعیتهایی کمیک خلق می کند که شاید اسباب خنده شوند اما نباید از یاد برد که داستان این کتاب داستان زندگی همه ما است. همه ما که رازهای کوچکی داریم و از برملا شدن آنها درهراسیم ولی شاید هیچ وقت فکر نکنیم که برملا شدن این رازها ممکن است که به سود خودمان و دیگران باشد. برملا شدن رازهای اما سبب شد تا او رابطه عاطفی بهتری با پدر و مادرش برقرار کند چرا که آنها هیچ وقت نفهمیده بودند واقعا چه در دل او می گذرد. دوست اما فهمید که قلاب بافی هایش را نه تنها اما بلکه هیچ کس دوست ندارد و.... اما در انتهای کتاب می گوید: من یادگرفته ام که اگر کسی نتواند با دوستان و همکاران و عزیزانش رو راست باشد، پس فایده زندگی چیست؟

ترجمه کتاب روان است و شاید تنها اشکال آن این باشد که کانر ،دوست پسر اما، را به عنوان نامزد وی معرفی کرده اند. انتشار کتاب  انتشارات لیوسا را منتشر کرده و طرح جلدش به نظر من فاجعه است.


بدون شرح

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

بی باک

متی راس(هالی استنفیلد) دختری 14 ساله است ،زبل و سرو زبان دار است که برای پیگیری قتل پدرش تام چنی (جاش برولین) به شهر می رود. او به یکی از مارشالهای ایالتی روستر کاگبرن(جف بریجز) مبلغی پول پیشنهاد می کند تا او قاتل پدر را دستگیر کرده و تحویل مقامات قضایی شهر دهد. یکی از رنجرهای تگزاس به نام لابوف (مت دیمون) هم به آنها ملحق می شود و ادعا می کند که قاتل فراری در حقیقت یک سابقه دار است که در ایالت تگزاس هم تحت تعقیب است. روستر چند بار با  لابوف دعوا و قهر می کند. قاتل فراری به یک گروه راهزن پیوسته وبه سرزمینهای سرخپوستها رفته است. روستر کاگبرن با همدست های تام چنی درگیر می شوند. اما در نهایت متی راس تام چنی را یافته و در یک درگیری اتفاقی او را می کشد و انتقام پدر را می گیرد...

فیلم بی باک را در حدود 2 هفته قبل از مراسم اسکار امسال دیدم و آن زمان نمی دانستم که این فیلم نامزد دریافت ده جایزه اسکار شده است. بیشتر به خاطر ریتینگ بالای فیلم در سایت آی.ام.دی.بی و البته بازی جف بریجز ،برنده جایزه اسکار سال قبل، راغب بودم که فیلم را ببینم ولی راستش فیلم سرراست و بسیطی به نظرم آمد. داستان فیلم یک داستان خطی از انتقام گیری و حس انتقام جویی است که بیشتر به درد آقای کیمیایی می خورد.

بعد از مراسم اسکار فهمیدم که این فیلم در حقیقت بازسازی فیلم وسترن دیگری به همین نام است که هانری هاتاوی در سال ۱۹۶۹ با شرکت جان وین ساخت و جان وین برای بازی در نقش مارشال کاگبرن یک چشم، تنها جایزه اسکار عمرش را دریافت کرد. هرچه که بود به دل من که ننشست...