توی دفتر کارم نشسته بودم و هنوز بچه های اداره از سالن غذاخوری بر نگشته بودند. حدود ساعت دو و نیم بعد از ظهر بود که گوشیم زنگ خورد. قبل از اینکه جواب بدهم، قطع کرد. شماره ناشناس بود. چند دقیقه بعد پیام آمد:
«شرمنده، اشتباه گرفتم.»
...
شاید باید رهایش میکردم، اما نکردم. شاید به خاطر همان مکث کوتاه بین زنگ خوردن و قطع شدن گوشی؛ یا شاید هم چون آن روز، مثل خیلی از روزهای دیگر، چیزی برای از دست دادن نداشتم.
چند ساعت بعد دوباره مسیج داد:
-: سلام. شرمنده بازم مزاحمتون شدم. شماره شمارو نازنین بهم داده. اقا سیاوش شمایید؟
جواب دادم: نه. همچنان به مسیج دادن ادامه داد.
معلوم بود عجله دارد یا مضطرب است.
-: جون مادرت زود بگو سیاوشی یا نه!
-: اگه سیاوش نیستی که عذر می خوام؛ اما اگه سیاوشی نازی گفته که اگه تا سه شنبه نیای اصفهان همشون رو آتیش می زنه حتی ....
کنجکاویم حسابی تحریک شده بود. سعی کردم با تلفن اداره به گوشی اش زنگ بزنم. بر نداشت. دوباره مسیج فرستادم.
-: بگو خودش زنگ بزنه.
مسیجهایش تندتر شد، عصبیتر.
-: حالت خوبه؟ روانی، خودش که زندونه. فقط بهت بگم که نازی زده به سیم آخر. همین فردا پس فردا بیا اصفهان. زنگ نزن نمی تونم جواب بدم. دو روزه که دارند شماره مم رو کنترل می کنند.
- : اگه شمارت کنترل میشه بدون که مسیجاتم کنترل می شه. درضمن سیاوش نیستم. به نازی بگو هیچ مردی ارزشش رو نداره.
منطقاً وقتی که فهمید اشتباه گرفته باید ادامه نمی داد، اما انگار که او هم دیگر چیزی برای از دست دادن نداشت و یا شاید هنوز خیلی بچه بود.
-: آخه تو که سیاوش نیستی مرض داری جواب می دی؟ توی حلقه ما نیستی، ببینی کنترل خلاف چیه! می تونم ازت یه سوال بپرسم؟
-: از پلیس بدترم. روزنامه نگارم. بپرس.
-: اگه نازی یه زن 32 ساله رو فلج کنه، دیه ایی که باید پرداخت کنه چقدره؟
-: نمی دونم. تا شب برات می پرسم. باید اول ببینه چه سالی بوده. بعدش عمد بوده یا نه.
-:دقیقا پنجم تیر90. عمد نبوده باهاش تصادف کرده. سه روز هم خودشو ناپدید کرده بود، ولی بعد از سه روز خودش رفت اعتراف کرد.
-: بازم بستگی داره. تصدیق داشت یا نه. ماشین بیمه بود یا نه؟ خودش پشت فرمون بوده؟ اتوبان یا شهر؟ فعلا که مبلغ دیه امسال معلوم نیست ولی براش وکیل بگیر.
-: نازی پشت فرمون بود. تصدیق داره. ماشین بیمه نداره. تو خیابون 17 شهریور تهران تصادف کرده. الان 14 روزه که ردش کردن اصفهان این هم تقریباً تموم اخبارم از نازی بود.
-: پوستش کنده س. در ضمن به خاطر فرار از صحنه تصادف هم باید حساب پس بده. دوستته نازی؟ یا خواهرت؟ سیاوش کیه؟
-: دختر خالمه. سیاوش دوستشه.
-: فعلا ی چهل میلیون براش در نظر بگیر. بعداً می تونه از ستاد دیه وام بگیره. چی رو می خواست آتیش بزنه؟
-: وام لازم نداره اگه زنه رضایت می داد که همون اول دو برابرش رو بهش می دادن. اینو نمی تونم بهت بگم که چیو قراره آتیش بزنه. از این بیشتر اجازه توضیح ندارم.
-: خودم فهمیدم قضیه چیه. خدا به دادتون برسه. بد بازیو شروع کردید. حیف از جوونی تون.
آخرین مسیجها آرامتر شدند. انگار حرف زدن با یک غریبه ای دور از دسترس، کمی از سنگینی فضا برایش کم کرده بود.
-: اینقدر نترسونم! ممنون به خاطر همه چیز. از آشنایی با شما بدحال نشدم، آقای روزنامه نگار. واسمون دعا کن.
-: به هر حال بهش بگو صبر کنه و کم نیاره. دوستاش درش میارن اگه دهنشو ببنده. معلومه اینکاره نیستی. دختری تو؟
-: دخترم. چیکاره نیستم؟
-: حرفه ای. اگه حرفه ای بودی شماره رو اشتباه نمی گرفتی. فکر کن اگه جای من شماره یکی از بچه های اطلاعاتو گرفته بودی...
-: به من چه نازی اشتباه شماره داد! چند سالته؟
-: اونم حرفه ای نیست؛ مثله تو. ولی من دهنم قرصه. اوکی؟ چهل سال.
-: راستی خانومت ناراحت نشده که بهم پیام می دی؟
-: نه. اسمت چیه؟ چند سالته؟
-: نگار. 16 سالمه. رشته مینیاتور.
-: باشه نگار. بعداً بهت مسیج می دم. درباره من به کسی چیزی نگو. به نازیم بگو فعلا دهنشو ببنده. شبت به خیر.
-: شب شما هم بخیر.
همهچیز قطع شد؛ نه مسیجی و نه زنگی. البته آن بعداً هم هیچ وقت سرنرسید. شمارۀ نازی از روی گوشی ام پاک شد یا خودم پاکش کردم؟ درست یادم نیست.
سالهاست گاه وسط ازدحام پیاده رو، یا هنگام قدم زدن در پارک، یا پشت چراغ فرمز یاد نگار میافتم. به نازی فکر میکنم و اینکه آیا نازی واقعا چیزی را آتش زد یا نه؟ آیا سیاوش تا سه شنبه خودش را به اصفهان رساند یا نه؟ آیا آن زن فلج شده در تصادف رضایت داد یا نه. آیا درس نگار تمام شد و هنوز مینیاتور میکشد یا نه؟
این داستان هیچوقت ادامه پیدا نکرد. اما بعضی داستانها همینطورند؛ ناتمام هستند و ناتمام می مانند، درست مثل پیامهایی که هیچوقت به مقصد نمی رسند. درست مثل عاشقانی که از هم جدا می افتند و دیگر دستشان به هم نمی رسد. اما من هنوز جویای احوال نازی و دختر خاله اش هستم. اگر خبری ازشان داری، لطفاً ما را هم بی خبر نگذار!