پرده اول
کنار پنجره ایستاده ام و به خیابان زل زده ام. می پرسد:«چیه؟ به چی داری نیگا می کنی؟»
-هیچی! داشتم این ماشین قشنگه رو می دیدم. قرمزه. صفره ها...
-آره مال آقای همسایه است. تازه گرفته.
-خیلی خوش رنگه. قول می دم یکی برات بگیرم...
پرده دوم
زن زحمتکشی است. گاه گداری برای نظافت ساختمان می آوریمش. برای خانم م تعریف کرده که آقای همسایه نیم میلیونی بهش بدهکار است و از پرداخت بدهی اش ،هر بار به بهانه ای، طفره می رود. می گفت وقتی خانم همسایه پایش شکست و مجبور بودند زیرش لگن بگذارند او را چند هفته ای به صورت تمام وقت استخدام کرده بودند. تعریف کرده بود که آنقدر خانم همسایه را یک نفری با آن وضعیت حمام کرده بود که کمردرد گرفته بود. حالا که حقوق آن چند هفته را ،که طی کرده بودند، در خواست می کرد طلبش را نمی دادند.
هر وقت که نگاهش می کنم یاد ماشین خوش رنگ آقای همسایه می افتم.
یک داستان خفن درباره اینکه دوال پا چیست و چه خصوصیاتی دارد.
سدید الدین محمد عوفی در جوامع الحکایات می نویسد: در آن وقت که در بصره بُرقعی خروج کرد و جماعتی از زنگیان و اوباش بر وی جمع آمدند و او دست گشاده کرد و جان و مال مردم را به زنگیان بخشید، اَعین بن محسن از جمله ی زنگیان بود که بر برقعی مسلط شده بود. روزی آن جماعت برفتند و در بصره دختر علویه ای را بگرفتند و بیاوردند و خواستند که با وی ناحفاظی کنند. برقعی ایشان را باز نتوانست داشت. آن دختر گفت: یا امام! مرا از دست زنگیان بستان تا من تو را دعایی آموزم که شمشیر بر تو کار نکند. برقعی او را نزد خود خواند و گفت: آن را به من بیاموز.
دخترک گفت: دعایی هست؛ اما تو چه دانی که این دعا مستجاب است یا نه؟ نخست شمشیر را بر من بیازمای به هر زور که داری تا چون بر من کارگر نیفتد، تو یقین بدانی که این به سبب دعا است و آن گاه قدر این دعا بدانی. برقعی شمشیر بر او راند و در حال بیفتاد و از دنیا رحلت کرد. برقعی پشیمان شد و بدانست که غرض او حفظ عفت بوده است تا بر او زنا نرود و همه از آن حرکت پشیمان شدند و بر او آفرین گفتند.
