یاد داشتهای یک کرم کتاب

یاد داشتهای یک کرم کتاب

من همونی هستم که دنبالش نمیگردی
یاد داشتهای یک کرم کتاب

یاد داشتهای یک کرم کتاب

من همونی هستم که دنبالش نمیگردی

زندگی؛ ساز و دیگر هیچ

تقدیم به  شهدای کودتای خونین شیلی در روز نفرین شده یازدهم سپتامبر

                         

 

ویکتور درحالیکه گیتارش را در بغل گرفته بود به میان چمن استادیوم پای گذاشت. عزیزترین عزیزانش را محکم دربرگفته بود و به جمعیت مقابلش می نگریست. سالهای سال را با گیتارش سرکرده بود. بهترین ایام زندگی اش را درکنار سازش گذرانده بود. لهیب دردِدل هایش را برای گیتارش واگوکرده بود. شبهای غصه، التهاب، تشویش، غم، ترس، شادی، شور، شعف، اندوه، راز و نیازش را با نجواکردن با گیتارش به صبح رسانده بود. وای که اگر این گیتار نبود بر سر ویکتور چه آمده بود؟ بر سر ویکتور چه می رفت؟ از ویکتور چه می ماند؟ چه می گویم؟! ...مگر ویکتور بدون گیتار هم می شود؟ مگر ویکتور بدون گیتار هم معنی می یابد؟ مگر می شود که ویکتور بدون گیتار از صحرای نیستی پای به گلزار هستی گذاشته باشد؟ این دو یار غار هم بودند؛ حتی قبل از آغاز خلقت، قبل از شروع آفرینش،از دم صبح ازل. پس از آن هم با یکدیگر پای به این جهان نهادند؛ هر دو در یک لحظه و در یک زمان؛ در یک آن... و اکنون ویکتور به آخرین لحظات نزدیک می شد. اما نه به تنهایی، بلکه کماکان با یاردبستانی اش، با دوست دوران جوانی اش، با خانواده اش، با خودش، با آن منِ دیگرش، با گیتارش.

اما چرا جمعیت او را این گونه می نگرند؟ چرا مهر سکوت بر لبانشان نقش بسته است؟ این جوانان را چه می شود؟ چهل هزار نفر طرفدار دو آتشه او که همواره در کنسرتها آوای تشویقشان گوش فلک را کر می کرد حال چونان بره هایی رام و مطیع و سربه زیر در استادیوم جمع شده اند و هیچ. هیچ صدایی، هیچ هیجانی، هیچ تشویقی، هیچ نعره ای به گوش نمی رسد.

ویکتور نگاه سرگردان خود را از جمعیت بالاتر برد و بالای دیوارها را دید. سبزپوشان مسلسل به دستی را دید که جمعیت را در محاصره داشتند و تصمیم گرفته بودند که هر فریادی را با صفیری سربی پاسخ دهند. پس پای پیشتر گذاشت. گیتارش را محکم تر از همیشه به خود فشرد و شروع به نواختن کرد. صدای رسایش را در جمعیت ول داد. ویکتور سرود اتحاد خلق را سر داد. یخ ها کم کم واشدند. برودت هوا از بین رفت. ابرها از برابر خورشید کنار رفتند. صدای گیتار و صوت دلنشین ویکتور قلب جمعیت را آماج خود ساخته بودند. سرود اتحاد خلق قلب جوانان و پیران را گرم کرد. موسیقی گیتار صدای جمعیت را با خود همراه ساخت. زمزمه ها ابتدا زیر لبی بودند اما دیرزمانی نگذشت که زمزمه ها هر لحظه بلندتر و بلندترشدند و ویکتور را با خود بردند؛ به گذشته های دور، به ایام مبارزه، مبارزه برای رسیدن آزادی، برای رسیدن به دشت رهایی، برای شکستن دیوار فقر.

آوای سرود جمعیت چهل هزار نفری حاضر در استادیوم چکمه پوشان را به هراس افکند. جمعیت که بر خلاف همیشه نه با بلیط و به قصد تماشای فوتبال بلکه به زور سرنیزه به استادیوم آمده بودند صدایشان را و فریادشان را سِیلی کرده بودند برای برانداختن بنیاد ستم. سیل صدا سرازیر شد و سربازان و افسرانشان را دربرگرفت. چکمه پوشان و مسلسل به دستان احساس خفگی کردند.

سیل، سیگار برگ سرهنگ را خاموش کرد. سرهنگ لبریز از خشم شد. قلبش از آتش انتقام افروخته شد. افروختگی قلب به صورت سرهنگ رسید. به چند درجه دار که در اطرافش دم تکان می دادند و دندان بر هم می ساییدند اشاره کرد. چکمه پوشان مسلسلهایشان را کنار گذاشتند و خیز برداشتند به سمت ویکتور. ویکتور شده بود خرگوشی برای شکار آن روزِ تازیان سبزپوش. ویکتور تکه گوشتی شد به دهان سگان هار دیکتاتوری. دندانهای سگان بر گوشت و پوست ویکتور نشست. هر ضربتی قسمتی از بدن ویکتور را درید. اما ویکتور تنها به نجات سازش می اندیشید. محکم سازش را، دوستش را، عزیزش را، محبوبش را، حبیبش را، عشقش را، معشوقش را، همدمش را، مونس لحظه های تنهایی اش را بغل کرده بود تا مبادا ضربه نامردی آن را درهم شکند. تا مبادا دندانهای سگی آن را از هم بدرد. سیل صدا خروشان و خروشان تر شد. دیگر به غرق شدن سبزپوشان در میان سیل موسیقی چیزی نمانده بود.

سرهنگ به سمت تبری که در گوشه دیوار آویخته شد بود رفت. تبر را برای موارد اضطراری گذاشته بودند و چه اضطراری مهمتر از سیل صدایی که داشت سربازان را با خود به دریا می ریخت. سرهنگ تبر به دست به سمت ویکتور آمد. با اشاره سر او سگانش از لگد زدن دست کشیدند و دست و پای ویکتور را محکم گرفتند. ضربت تیغه آهنین بر بازوان ویکتور نشست و استخوان آن را به دو نیم کرد. دیگر دستی نبود که توان گرفتن گیتار را داشته باشد. دیگر برای دربرگرفتن محبوب رمقی نمانده بود. سیل صدا فروکش کرد. جمعیت در خود شد. جمعیت در خود فرومُرد. جمعیت مرگ خود را، مرگ آزادی را، مرگ شجاعت را، مرگ مردانگی را، مرگ ایثار را، مرگ محبت را، مرگ انسانیت را دید. چهل هزار نفر دوستان و همرزمان و همفکران ویکتور به یکباره خاموش شدند چرا که مرگ خود را به چشم دیدند.

دو سرباز ویکتور را از پای گرفتند و بر روی زمین کشیدند. خطی سرخ بر روی چمن سبز ورزشگاه بر جای ماند به همراه یک ساز، یک گیتار خون آلود، یک گیتار شکسته... اما خون ویکتور تنها خونی نبود که در آن روز بر چمن جاری شد. تعداد زیادی از دوستان و همرزمان ویکتور در آن روز و روزهای پس از آن در همان استادیوم به شهادت رسیدند.

3 روز بعد، در روز 15 سپتامبر 1973، ویکتور تیرباران شد و دژخیمان جسد او را در جاده ای در بیرون از سانتیاگو رهاکردند. جسد او پس از چند روز به همسرش خوان تحویل داده شد. خوان خیلی خوش شانس بود که جسد همسرش را تحویل گرفت چرا که جسد بسیاری از آزادی خواهانی که پس از کودتای پینوشه دستگیر شدند هرگز به دست نیامد و هنوز هم خبری از سرنوشت آنان در دست نیست.

اما خون ویکتور خارا و دوستانش هدر نرفت. سالها بعد دیکتاتور منفور شیلی مجبور شد حکومت را به مردم بسپارد. مردم شیلی هیچگاه در دوران سیاه دیکتاتوری ویکتورخارا را فراموش نکردند. سی سال پس از کودتای شوم پینوشه و سرنگون کردن حکومت سالواتور آلنده و در سال 2003، قتلگاه ویکتور و بسیاری از همرزمانش ،یعنی استادیوم شیلی، به استادیوم ویکتور خارا تغییر نام یافت.

ویکتور لیدیو خارا مارتینز؛ موسیقی دان، نوازنده، کارگردان و استاددانشگاه شیلیایی در روز 28 سپتامبر 1932 به دنیا آمد و 40 سال بعد توسط مزدوران ایالات متحده به شهادت رسید.

رضاکیانی موحد

ما و شتر و زبان انگلیسی

 

زبانش خیلی خوب بود. فارسی را با ته لهجه انگلیسی حرف می زد. روش ابتکاری و جالبی هم برای آموزش داشت که هم گیرا بود و هم خسته کننده نبود. هر چه که بود استاد بی نظیری بود.... 

ادعا کرد که می تواند برای هر ضرب المثل فارسی یک معادل انگلیسی پیداکند. 

گفتم:«به شتره می گن چرا شاشت پـَـسه؟ مگه آخه چی چیم مثه همه کــَسه!» 

 

با تعجب گفت:«چی؟!!» 

تکرار کردم برایش:«به شتره می گن چرا شاشت پسه؟ مگه آخه چی چیم مثه همه کـَسه!» 

گفت:« تا به حال حتی فارسی ش را هم نشنیده بودم.... »

گفتم:«حالا که شنیدی.» 

گفت:« معنی ش می شه چی؟» 

گفتم:.....

کز گزندم نرهی ، گرچه پرستار منی

 

حرف گرگ شد یاد شعر معروف اخوان ثالث افتادم. تقدیم به کسانی که شعر نو دوست دارند.   

 

گرگ هاری شده ام
هرزه پوی و دله دو
شب درین دشت زمستان زده ی بی همه چیز
می دوم ، برده ز هر باد گرو
چشمهایم چو دو کانون شرار
صف تاریکی شب را شکند
همه بی رحمی و فرمان فرار
گرگ هاری شده ام ، خون مرا ظلمت زهر
کرده چون شعله ی چشم تو سیاه
تو چه آسوده و بی بک خزامی به برم
آه ، می ترسم ، آه
آه ، می ترسم از آن لحظه ی پر لذت و شوق
که تو خود را نگری
مانده نومید ز هر گونه دفاع
زیر چنگ خشن وحشی و خونخوار منی
پوپکم ! آهوکم
چه نشستی غافل
کز گزندم نرهی ، گرچه پرستار منی
پس ازین دره ی ژرف
جای خمیازه ی جادو شده ی غار سیاه
پشت آن قله ی پوشیده ز برف
نیست چیزی ، خبری
ور تو را گفتم چیز دگری هست ، نبود
جز فریب دگری
من ازین غفلت معصوم تو ، ای شعله ی پک
بیشتر سوزم و دندان به جگر می فشرم
منشین با من ، با من منشین
تو چه دانی که چه افسونگر و بی پا و سرم ؟
تو چه دانی که پس هر نگه ساده ی من
چه جنونی ، چه نیازی ، چه غمی ست ؟
یا نگاه تو ، که پر عصمت و ناز
بر من افتد ، چه عذاب و ستمی ست
دردم این نیست ولی
دردم این است که من بی تو دگر
از جهان دورم و بی خویشتنم
پوپکم ! آهوکم
تا جنون فاصله ای نیست از اینجا که منم
مگرم سوی تو راهی باشد
چون فروغ نگهت
ورنه دیگر به چه کار ایم من
بی تو ؟ چون مرده ی چشم سیهت
منشین اما با من ، منشین
تکیه بر من مکن ، ای پرده ی طناز حریر
که شراری شده ام
پوپکم ! آهوکم
گرگ هاری شده ام

لی لی و گرگ


لی لی دختری کم سن و سال است. او به همراه پدر و مادرش در یک کمپ تحقیقاتی در دل جنگ زندگی می کند. لی لی از زندگی خارج از کمپ اطلاع مستقیمی ندارد چرا که پدر و مادرش بیرون رفتن از خانه را برای وی ممنوع کرده اند. آنها عقیده دارند که دنیای بیرون، برای لی لی بیش از حد خطرناک است. تصویر لی لی از دنیای بیرون از کمپ محدود است به کتابهایی که پدر و مادرش در اختیارش قرار داده اند.

یک روز لی لی از فرصت خواب بعد از ظهر پدر و مادرش استفاده می کند و به قصد کشف دنیای بیرون یواشکی به جنگل می رود. او به یک گرگ برخورد می کند و چون چیزی درباره درنده خویی این حیوان نمی داند به گرمی با او سلام وعلیک می کند. رفتاربی غرض لی لی گرگ را خلع سلاح می کند و او فرصت نمی کند که برای خوردن لی لی تصمیم بگیرد. در پایان این ملاقات او به گرگ وعده می دهد که فردا همان جا ملاقاتش کند و برایش کنسرو ببرد. گرگ به وسوسه کنسروها از خوردن لی لی صرف نظر می کند تا فردا هم او و هم کنسروها را با هم به چنگ آورد.

ملاقاتهای لی لی با آقا گرگه ادامه می یابد بدون اینکه گرگ بتواند فرصت خوردن لی لی را بیابد. هر بار که او قصد می کند به لی لی حمله کند رفتار محبت آمیز و بی آلایش لی لی ، که هنوز هم چیزی از درنده خویی گرگ نمی داند، او را به عقب می راند و شوکه می کند. لی لی برای اینکه بهتر بتواند با گرگ بازی کند تصمیم می گیرد که به آقا گرگه خواندن و نوشتن بیاموزد. کم کم آقا گرگه به لی لی علاقمند می شود و در دام عشق او می افتد.

بالاخره پدر و مادر لی لی به فرارهای او از خانه پی می برند و او را زندانی می کنند. لی لی گربه محبوبش را با پیغامی پیش آقا گرگه می فرستد. فردا که از حبس آزاد می شود به جنگل می رود اما همه جا را خونین می یابد و نامه ای از آقاگرگه پیدا می کند.

آقا گرگه برای لی لی می نویسد که به علت علاقه زیادی که به لی لی پیدا کرده نمی تواند آنجا بماند چون ممکن است که اختیار از دست بدهد و همانطور که به گربه لی لی حمله کرده یک روز هم به خود لی لی حمله کند. لی لی پس از کلی گریه به خانه بازمی گردد و پدر و مادرش تصمیم می گیرند که دنیای واقعی را از نزدیک به لی لی نشان دهند.

لی لی و آقا گرگه توسط میشل کورنک اوتوجی نوشته شده است و با ترجمه رکسانا سپهر و به وسیله انتشارات افق، کتابهای فندق به بازار آمده است. داستان لی لی و آقا گرگه دو سوال اساسی دور می زند. اول اینکه آیا والدین حق دارند به بهانه حفاظت بچه ها از خطرات، آنها را از دنیای بیرون از خانه ایزوله کنند؟ و دوم اینکه اگر کسی حس کرد که در یک رابطه عاطفی با کسی دیگر وارد شده است و ممکن است که این رابطه عاطفی به محبوب/معشوق آسیبی برساند او چه وظیفه ای دارد؟

در پاسخ به سوال اول، نویسنده با داستانش نشان می دهد که نه تنها جداکردن بچه از محیط اطرافش کار درستی نیست بلکه ممکن است بی اطلاعی او از خطراتی که بیرون از خانه در کمین بچه نشسته اند او را به طعمه ای بی دفاع تبدیل کند. هر بچه ای در سن مناسب باید نسبت به عوامل آسیب زای محیطی مانند دوستان بد، مواد مخدر، نوشابه های الکلی، قمار، رفتارهای پرخطر جنسی و ... آگاهی بیابد و راه مقابله با هر یک از این عوامل را فرابگیرد تا در صورت مواجه شدن با این خطرات کمترین آسیب متوجه بچه ،و همچنین خانواده وی، شود.

در پاسخ به سوال دوم نویسنده معقول ترین راه را خاتمه دادن به رابطه می داند. داستان چنین القا می کند که آقا گرگه به خاطر حس مسئولیت و علاقه زیادی که به لی لی پیدا کرده بود نسبت به سرنوشت او حساس شده بود و چون از طرف خودش برای آینده لی لی احساس خطر می کرد تصمیم گرفت تا از زندگی لی لی کناره بگیرد. شاید خود لی لی راضی به این جدایی نبود و شاید که همین جدایی برای لی لی یک شکست احساسی محسوب شود. غصه و غمی که در جدایی از دوستان برای هر کسی ایجاد می شود کاملا دردناک است و شاید که اثرات آن تا سالها سبب افسردگی فرد شود. اما در نهایت زمانی فراخواهد رسید که لی لی ها به دلیل اصلی تصمیم گرگها پی خواهند برد و خواهند فهمید که گرگها برای حفاظت لی لی ها چاره ای دیگر نداشته اند.

مأموریت ما پیروزی در جنگه

               

مسئولین وزارت جنگ متوجه می شوند که 3 پسر از یک خانواده در جبهه های مختلف جنگ کشته شده اند و تنها برادر بازمانده با چتر درپشت خطوط دشمن فرودآمده است و احتمال زیادی وجود دارد که وی نیز در درگیریها جان ببازد.

یک گروه کماندویی مأموریت پیدا می کنند که از خطوط دفاعی دشمن گذشته و با پیداکرن برادر بازمانده ،سرباز جیمز فرانسیس رایان(مت دمون)، او را به خانواده اش بازگردانند. گروه به فرماندهی کاپیتان میلر (تام هنکس) راه خود را به سختی باز می کند و درنهایت رایان را در حالی می یابند که با همرزمانش وظیفه حفاظت از یک پل را برعهده گرفته اند. پل در نقطه ای کلیدی قرارگرفته است و در صورت سقوط آن به دست دشمن امکان دارد که کل عملیات با خطر  شکست مواجه شود. رایان تصمیم می گیرد که به جای بازگشت به خانه در کنار همرزمانش باقی بماند و میلر هم با گروهش در آنجا می مانند تا دفاع کردن از پل را سامان دهد....

مدتی بود که قصد داشت درباره فیلم نجات سرباز رایان یادداشتی بنویسم ولی افکار مغشوشم اجازه نمی داد. سوال طن ناز سبب شد دوباره به جنگ و تأثیر آن بر روی رفتار آدمی برگردم و بیشتر و بیشتر در این زمینه فکر کنم.

فیلم نجات سرباز رایان فیلمی است وحشتناک که سعی کرده با پرداختی واقع گرایانه و فیلم برداری شبه مستند واقعیت تلخ جنگ را ، آنگونه که هست، نشان دهد. از صحنه های فجیع فیلم در می گذرم. نکته ای ذهنم را مشغول کرده بود که فقط به همان اشاره می کنم و ...

گروه کاپیتان میلر برای عبور از میان خطوط دشمن یک سرجوخه را که هیچ سابقه رزمی نداشت و فقط به عنوان مسئول بیسیم وظیفه شنود مخابرات دشمن در پشت جبهه به وی محول شده بود را با خود می برد. آبهام (جرمی دیویس) چیزی از جنگ و تیراندازی نمی داند و تنها مهارت وی تکلم به زبانهای آلمانی و فرانسوی است و از همین رو او را برای همراهی گروه میلر در این مأموریت خطرناک انتخاب کرده اند.

در صحنه ای از فیلم گروه میلر به یک آشیانه مسلسل آلمانها برخورد می کند و پس از جدالی خونبار آن را تصرف می کند. یکی از سربازان آمریکایی تیر می خورد و در مقابل چشم دوستانش جان می دهد. سربازان آمریکایی ، که خون جلوی چشمشان را گرفته، تصمیم می گیرند که انتقام دوست خود را از تنها آلمانی بازمانده ،که اکنون اسیرشان شده، بگیرند. آبهام دخالت می کند و ادعا می کند که تیرباران اسیر آلمانی با قوانین جنگ مغایرت دارد. بین افراد گروه اختلاف می افتد و کار به جایی می رسد که روبروی هم می ایستند. میلر دخالت می کند و اسیر آلمانی نجات پیدامی کند...

در آخر فیلم ، که گروه باید از پل حفاظت کند، آبهام در پایین پله های یک ساختمان ایستاده و وظیفه دارد که به همرزمش که در طبقه بالا قرار دارد فشنگ برساند. یک سرباز آلمانی به طبقه بالا می رود  و با دوست آبهام درگیر می شود. سرباز آمریکایی و آلمانی درحالیکه فریاد می زنند که "بس کن، بس کن" با هم گلاویز می شوند. دوست آبهام چند بار نام او را برای کمک گرفتن صدا می زند اما آبهام در پایین پله ها ایستاده و از شدت فشار روحی و سر و صدای دعوایی که از بالای سر می شنود فلج شده است. سرباز آلمانی دوست آبهام را می کشد و از پله ها پایین می آید؛ در حالیکه تفنگش را در دست دارد از کنار آبهام می گذرد و آبهام به قدری شوکه شده که هیچ واکنشی نشان نمی دهد...

در آخرین لحظات فیلم نیروی کمکی می رسد. آبهام در داخل یک چاله خود را به مردن زده است و سربازان آلمانی از روی سرش پریده اند و تا پل چند قدم بیشتر فاصله ندارند. با رسیدن نیروی کمکی، آلمانها تصمیم می گیرند که فرار کنند ولی آبهام از پشت سر آنها بلند می شود و با بالا گرفتن تفنگش آنها را اسیر می کند. سرباز آلمانی ،که دوست آبهام را کشته بود، او را به یاد می آورد. پوزخندی می زند و آبهام را با نام کوچک صدا می کند، به نشانه اینکه تو جرأت تیراندازی نداری. اگر جرأت آدم کشتن داشتی اجازه نمی دادی که دوستت را با کارد سلاخی کنم. آبهام با یک تیر اسیر آلمانی را همانجا می کشد و به بقیه آلمانها اجازه می دهد تا فرار کنند...

جنگ جنگ است. یک لحظه از حقوق اسرا و انسانیت دفاع می کنی و لحظه ای دیگر آنچه را که از آن دفاع می کردی را با شلیک یک گلوله به سخره می گیری. جنگ منطق خود را دارد؛ منطق بی منطقی. 

                             

رایان(وقتی که از برگشتن به خانه سرباز می زند وخطاب به میلر): به مادرم بگو، وقتی منو پیداکردین

با تنها برادرهایم،که برام مونده بودن اینجا بودم

و من به هیچ وجه اون ها رو تنها نمی گذاشتم

فکرکنم مادرم این رو درک کنه، من به هیچ وجه این پل رو ترک نمی کنم