فرانتس کافکا
ترجمه محسن آزرم
معلوم نبود که حامی دارم یا نه، نمی شد دراین باره اطلاعات دقیقی بدست آورد. همه صورتها سرد وعبوس بودند. سرو وضع بیشتر کسانی که از مقابلم رد می شدند و آنان که توی راهروها، چند بار دیدمشان، مثل زنان چاق بود. پیش بندهایی باخطوط سفید و آبی داشتند که همه هیکلشان را می پوشاند. مادام به شکمشان دست می کشیدند و با حرکاتی آهسته ، این طرف و آن طرف چرخ می زدند. حتی نتوانستم بفهمم که توی یک ساختمان دادگاه هستم یا جایی دیگر. بعضی نشانه ها می گفت که در دادگاه هستم و بعضی دیگر نه.
از جزئیات اگر چشم پوشی کنم، صدای همهمه پیوسته ای که از دور به گوش می رسید مرا به یاد دادگاه می انداخت. درست نمی شد فهمید که همهمه از کدام سمت می آید. اتاقها طوری از آن پرشده بود که احساس می کردی از هر طرف به گوش می رسد.
یا بهتر است بگویم فکر می کردی همان جا که ایستاده ای محل همهمه است. ولی چنین فکری به طور مسلم اشتباه بود. واقعیت این بود که آن همهمه از جایی دور به گوش می رسید.
به نظرم آن راهروهای تنگ، با سقف ساده و مدور، پیچ و خمی آرام و درهایی بلند که کمی تزیین شده اند، برای محیطی کاملا آرام ساخته شده اند و احتمالا راهروی موزه یا کتابخانه است. اما گر آنجا دادگاه نیست، چرا داشتم آنجا دنبال حامی می گشتم؟ دلیلیش این بود که همه جا دنبال حامی بودم. همه جا وجود حامی ضرورت دارد. البته جاهای دیگر، بیشتر از دادگاه به حامی نیاز دارند. به هرحال فرض بر این است که دادگاه مطابق قانون رأی صادر می کند، اما اگر فرض بر این بود که احیانا عمل دادگاه غیرعادلانه است، زندگی کردن دیگر امکان نداشت. انسان باید مطمئن باشد که دادگاه به عالیجناب قانون، آزادی عمل داده، چرا که این تنها وظیفه ای است که باید انجام دهد. ولی خود قانون، عبارت است از شکایت، دفاع و صدور حکم و دخالت خودسرانه افراد در این زمینه گناهی نابخشودنی شمرده می شود، اما وضع در مورد مدارک جرمی که مبنای صدور حکم قرار می گیرند متفاوت است. مدارک جرم متکی بر تحقیقاتی است که در جاهای مختلف صورت گرفته، سوال و جواب از خانواده و بیگانگان، دوست ها و دشمنها، توی محیط خانواده و اماکن عمومی، شهر و روستا، خلاصه هر جا که بشود. این جاست که داشتن حامی سخت لازم می شود. حامیان بیشتر، حامیان بهتر، حامی کنار حامی، هر کدام بغل دست آن یکی ، یک دیوار زنده، چرا که حامیان موجوداتی محسوب می شوند که تکان دادنشان کار آسانی نیست. ولی شاکیان، این روباه های مکار، این راسوهای زرنگ، این موشهای نامرئی، از کوچکترین سوراخ ها رد می شوند و حتی راهشان را از بین پاهای حامیان هم باز می کنند. بنابر این آدم باید کاملا بهوش باشد. من هم به همین دلیل اینجا هستم. آمده ام تا حامی پیدا کنم. ولی هنوز یکی هم پیدا نکرده ام. فقط همین پیرزنها مرتب در حال رفت و آمدند. اگر با جست و جو کردن، سرم را گرم نکرده بودم همین جا خوابم برده بود. آمدن به اینجا اشتباه بود. با کمال تأسف نمی توانم نگویم که اشتباهی اینجا آمده ام. واقیعت امر این است که باید جایی می رفتم که آدمهای زیادی دور هم جمع می شوند. آدمهایی از جاهای مختلف، از همه قشرها، همه شغلها و با هر سن و سال. باید مکانی پیدا می کردم که از بین این افراد، آدمهای مناسب و خوش برخورد و آنها را که نسبت به من ذهنیت مناسب تری دارند، با دقت بیشتری انتخاب کنم. ممکن است برای این کار یک نمایشگاه بزرگ سالانه مناسب تر به نظر برسد ولی من به جای این که به چنان نمایشگاهی سر بزنم، دارم در این راهروها پایین و بالا می روم، جایی که فقط این پیرزنها دیده می شوند! تازه تعداد این پیرزنها هم آنقدر زیاد نیست، همان قبلی ها هستند که مدام مشغول رفت و آمدند و همین تعداد کم هم با همه آهسته حرکت کردنشان، نصیب من نشده اند. مثل ابرهای باران زا، خیلی نرم از کنارم رد می شوند. همه فکر وذکرشان متوجه یک کار نامعلوم است.
پس چرا بدون تأمل وارد خانه ای می شوم، بدون این که نوشته بالای درش را بخوانم؟ حالا دیگر وارد راهرو شده ام و طوری اینجا با صلابت جا خوش می کنم که یادم می رود زمانی هم بیرون از خانه بوده ام، که از پله ها هم بالا آمده ام. اما دیگر نباید برگردم، نمی توانم چنین وقت تلف کردن و اعتراف به این که راه را عوضی رفته ام را تحمل کنم.
چیزی گفتی؟ در این زندگی کوتاه و پرشتاب که با همهمه ای درهم آمیخته شده، از پله پایین بروم؟ ممکن نیست. فرصت در نظر گرفته شده برای تو آن قدر کوتاه است گه اگر لحظه ای از آن را از دست بدهی کل زندگی ات را از دست داده ای، چرا که زندگی تو از این طولانی تر نمی شود، چرا که زندگی تو همیشه اندازه زمانی است که از دست می دهی. پس اگر راهی را شروع کرده ای ، همان راه را ادامه بده. در هر شرایطی ، به هر حال برنده تویی. خطری تهدیدت نمی کند. شاید دست آخر سقوط کنی اما اگر در همان قدم اول سرت را برمی گردانی و از پله های پایین می رفتی، در همان ابتدای راه، احتمالا که نه، یقینا سقوط می کردی. بنابر این اگر اینجا، داخل راهرو چیزی نصیبت نشد، درها را بازکن، پشت درها هم اگر چیزی نبود، طبقه های دیگری هم وجود دارد، آن بالا هم اگر چیزی نبود، اشکالی ندارد، از پله های دیگری بالا برو. تا وقتی از بالا رفتن خسته نشده ای، پله ها تمام نمی شود، شاید زیر پاهای بالا رونده تو، پله ها رو بالا رشد کنند.
... دیگر فهمیده بودم آدم توی دنیا چطور یکهو خلافکار می شود و دار و ندارش را از دست می دهد. یک جورهایی و ظاهرا بی هیچ دلیلی، تصمیم های آدم وارونه از آب در می آیند و فرمان ماجرا از دستت در می رود. آن وقت یک روز بیدار می شوی و می بینی توی وضعیتی هستی که زمانی محال می دیدی اش و دیگر نمی دانی چی برایت مهم است، چی نیست و اینجاست که دیگر هیچی نمی ماند و من نمی خواستم این اتفاق برای من بیفتد، راستش، فکر هم نمی کردم هیچ وقت بیفتد. من می دانستم عشق یعنی چی؛ عشق یعنی دردسر نداشتن و دنبالش هم نگشتن؛ یعنی تنها نگذاشتن یک زن به هوای زنی دیگر؛ یعنی پا نگذاشتن در جایی که گفته بودی هرگز در آن پا نمی گذاری و اصلا هیچ ربطی به تنها بودن و تنها نبودن ندارد، اصلا و ابدا!
با من دعوا کن
ریچارد فورد
ترجمه امیرمهدی حقیقت همشهری داستان تیر1389
به نقل از ویژهنامه "علم و خبال" روزنامه شرق 1384
ترجمه: زهرا عباسپور تمیجانی
سه کریسمس پى در پى بود که پیتر یک «برادر کوچولو» مى خواست. آگهى هاى تلویزیونى مورد علاقه او آنهایى بودند که نشان مى دادند یاد دادن کارهایى که خودش بلد است به «برادر کوچولو» چقدر مى تواند جالب باشد. اما هر سال مادر مى گفت که پیتر براى داشتن یک «برادر کوچولو» آماده نیست، تا امسال.
ادامه مطلب ...
گابریل گارسیا مارکز
ترجمه سیمین موحد
مرد مرموزی وجود دارد که ساعت سه بامداد با دوچرخه از خیابان می گذرد. شب ورودم او را دیدم، پیچیده در جوی فسفری که ترکیب غریبی از نور الکتریکی اش پنداشتم. .ولی روز بعد، هنگام صبحانه، میهمان دیگری در هتل به من گفت:« خوب، می دوانی یک مرده را دیده ای؟» بعد داستان مردی را برایم تعریف کردند که سراسر عمرش سوار بر دوچرخه می گذشت و شاید به خاطر سرعتی که در اثر چهل سال دوچرخه سواری مستمر کسب کرده بود، پس از مرگ هم به رکاب زدن ادامه داد. حالا او به نوعی روح شهر است. دوست کولیها و شبگردها، که هیچکس را نمی ترساند ، و به زنانی که تنها به عبادت صبحگاهی می روند امنیت و اعتماد می بخشد. شهر از وجود او به خود می بالد، چرا که تنها دوچرخه سوار ماوراالطبیعی دنیاست.
هیچکس نیست -حتی افراد معروف به شکاکی- که تأیید نکند مرد مرموزی که دو شب پیش دیدمش، یک شبح واقعی است. بعضی ها او را از وقتی زنده بود می شناسند- مرد کوچک اندام کمرویی با زن و شش بچه، که در بازار شهر مغازه ی مکانیکی داشت. از طلوع آفتاب تا غروب بی وقفه کار می کرد و ساعت هفت شب به کنج خلوتش پناه می برد.
یک سال بعد از اینکه با زنی چون خودش کمرو و بیروح -و همقد خودش- ازدواج کرد، صاحب اولین فرزندشان شدند. شش سال بعد شش بچه داشتند. و آنوقت بود که برزخ زندگی مرد آغازشد. می گویند وقتی بچه ی ششم به دنیا آمد، مرد کوچک گفت:« تنها راه حل، یک دوچرخه است.» و روز بعد آن را در مغازه اش ساخت و گردشهای بامداری مرموز را در شهر شروع کرد- با ریاضت راهبی که گور خود را حفر می کرد. این کار بی احساس و بی رحمانه ای بود که بیست سال طول کشید، تا آن صبح غم انگیز و یخ زده که مرد کوچک در خانه اش را کوبید و همسرش را دید که آرام روی دوچرخه اش مرده است. آن موقع کوچکترین پسرش بیست ساله شده بود.
از شب بعد، روح بودن را آغاز کرد. و من متوجه شدم که چند سال پیش انجمن شهر این پیشنهاد یکی از اعضایش را که «شبح دوچرخه سوار» را نگهبان افتخاری شهر نامیده شود، تا حداقل، شهر از فعالیت رکابزنی شبانه اش سوی ببرد، رد کرده است. وقتی یکی از اعضای جناح مخالف بلند شد و گفت:« این بی احترامی است که شبحی را به موقعیت زمینی یک کارمند تنزل بدهند» ، آن پیشنهاد رد شد.
بعد ازاینکه با دقت در این مورد فکر کردم، گفتم:« اگر کسی بتواند شبح را تشویق کند که وارد مسابقه بشود. مطمئنا مقام اول را کسب خواهد کرد.» به نظر من این پیشنهاد حداقل قابل بحث بود، اگر این حقیقت را در نظر بگیرید که توانایی خارق العاده و فوق بشری شبح او را در موقعیتی قرار می دهد که می تواند بر وحشتناکترین رقبایش پیروز شود. ولی این پیشنهاد هم مثل پیشنهاد انجمن شهر، به کلی رد شد. یکی از حضار به من گفت:« هرگز! این حقه بازی است.»
علاقه ی من به شبح بدگمانی شهر را برانگیخت. با لحن زننده ای من می پرسند:«از شبح چه خبر؟» و حس می کنم اقداماتی در دست انجام است تا مانع از این شوند که با دوچرخه سوار شب مستقیما تماس بگیرم و تشویقش کنم تا شانس خود را در استادیوم ها امتحان کند.
اعتراف می کنم که کمترین علاقه ای به این ندارم. جایی که او اکنون هست،جایی است که دوچرخه سوار ماورافیزیکی باید تمام عمرش را سپری کند، و در شهری گردش کند که دوستش دارد، و به او احترام می گذارد، و حتی به او نیاز دارد -حداقل برای اینکه در سحرگاه های بی لطف این شهر کسالب بار ترنم چرخها و رکابها را جاری کند.
ترجمه از متن اسپانیولی مندرج در مجله کوبایی Soly son
(اسم نویسنده رو فراموش کردم متاسفانه)

دیگه داشت کفرم از دست این دختره در میومد. آبجیمو می گم. می دونست نباید سر به سر من بذاره، ولی از صبح که پا شده بودیم یه ریز مسخره بازی در می آورد و می خندید. آخه بابا! مگه خواستگاری رفتن خنده داشت؟ یه بار که یه مزه ای پروند و خندید، رفتم تو شیکمش که :«چته الکی می خندی؟ به خدا این دفعه می زنم تو سرت ها!» که مادرم دخالت گرد و گفت:« استغفرالله! ... بابا دست وردارین. انگار نه انگار که امروز می خوایم بریم خواستگاری! پسر صداتو چرا انداختی او گلوت؟ دختر، وامونده! تو که ادا درآر و داداشتو حرص و جوش بده.»
آبجیم که داشت دامنشو اتو می کرد خنده ی ریزی کرد و گفت:« به خدا دست خودم نیست! اگه برای خودمم با دوچرخه میومدن خواستگاری، خنده ام می گرفت.»
مادرم نگاه سرزنش آلودی بهش انداخت و گفت:«وا! بحق چیزهای نشنفته! کجاش خنده داره؟ خب، پسره نداره. بره دزدی؟ تازه مگه دوچرخه چشه؟»
جواب آبجیم تو آستینش بود:« چش نیست؟ آخه کجای دنیا دیدین سه نفر آدم بزرگ هلک و هلک سوار یه دو چرخه ی فکسنی بشن و برن خواستگاری؟! تازه اون هم خواستگاری یه دختر معمولی که نه؛ خواستگاری سیندرلا!» و به دنبال حرفش قهقهه ی بلندی سرداد.
دیگه داشتم داغ می کردم. از اتاق زدم بیرون. این اسم سیندرلا رو خود من درب و داغون انداخته بودم تو دهنش. چه می دونم! اون روزهای اول که عاشق شده بودم یه بار که داشتم واسه ی آبجیم از مشخصات دختره تعریف می کردم وقتی ازم پرسید قیافه اش چه جوریه، من که زیباترین زنی که توی تمام عمرم دیده بودم سیندرلا بود –اون هم توی سینما- از دهنم پرید و با شور و هیجان گفتم :«قیافه اش؟ ... قیافه ش... شبیه .... شبیه ... سیندرلاست!...» که آبجیم نگاه تحسین آمیزی بهم کرد و با خشنودی گفت:« نه بابا! بزنم به چوب، سلیقه ی داداش ما هم تعریفی شده!» حالا نیم وجبی داشت ادای اون روز منو درمیاورد.
خلاصه. با هزار و سلام و صلوات آماده شدیم که بریم. ساعت حدود 5 بعد از ظهر بود. رفتم سراغ دو چرخه ام. دو چرخه ی قدیمی و مستعملی که از مرحوم بابام بهم رسیده بود. از صبح حسابی روغنکاری و گردگیری اش کرده بودم. به خاطر همون روز یه سری نوار پلاستیکی آبی خریده بودم و تموم بدنه و فرمونش رو نوار پیچ کرده بودم؛ آخه شنیده بودم آبی، رنگ عشقه! با آب و تاید هم حسابی برقش انداخته بودم.
بالاخره مادره و خواهر، رضایت دادن و اومدن. طفلک مادرم که چادر یادگاری سفر کربلاش رو که توی مهمونی های رودرواسی دار سرش می کرد برداشته بود، دم در اتاق شروع کرد به زیر لب دعا خوندن. آبجیم هم چادر مشکی نویی رو که مخصوص همون روز خریده بود سر کرده بود و همین جور که داشت کفش هاشو می پوشید با خنده ی شیطنت آمیزی آهسته، طوری که من بشنوم زیر لب گفت:« آه! سیندرلا... تو کجایی که شوم من چاکرت!...» از عصبانیت با غیض گفتم:« بالاخره که برمی گردیم خونه. اون موقع از خجالتت در میام.» که مادرم دخالت کرد و گفت:« بابا! خوب نیست، صلوات بفرستین. دختر! تو هم زبون به دهن بگیر.» بعد رو کرد به من و گفت:« تو هم که نوبرشو آوردی، خوب شوخی می کنه.»
در حیاط رو بازکردم و دوچرخه رو بردم توی کوچه. یه نگاهی به این طرف و اون طرف انداختم. دلم نمی خواست کسی ما رو ببینه. خجالت می کشیدم. هم از حرف همسایه ها که :«ماشاالله ... پسر آقا مرتضی هم برای خودش مردی شده.» و هم از این که « ببین پسر آقا مرتضی با دو چرخه داریه می ره خواستگاری؛ تازه اون هم سه ترکه.»
خلاصه جنگی از خونه زدیم بیرون. مادرم رو روی تنه ی جلوی دوچرخه سوار کردم و خودم هم سوار شدم و به آبجیم گفتم ترک عقب بشینه. چادرهاشون رو جمع و جور کردن و با بسم الله و صلوات و فوت کردن های مدام مادرم راه افتادیم. اولش حفظ تعادل دوچرخه برایم مشکل بود، ولی زود عادت کردم. مادرم بیچاره برای اینکه خودش رو روی دوچرخه بند کنه همچین محکم فرمون دوچرخه رو گرفته بود که من درست نمی تونستم این ور و اون ور بپیچم.
می دونستم توی دلش داره هزار جور دعا می خونه ونذر می کنه و صلوات می فرسته. دلم سوخت. بنده ی خدا چشم امیدش به من بود که سر و سامون بگیرم تا به قول خودش وقتی سرش رو گذاشت زمین، یه خونه ای باشه که اقلا سرپناه خواهرم هم باشه. هرچند این خواهر که من داشتم با سرپناه می دونست چه جوری گلیمش رو از آب بیرون بکشه.
هیچ کدوم حرفی نمی زدیم. قلبم یه جور بخصوصی می زد. حال خوشی داشتم. از فکر این که تا چند دقیقه ی دیگه سیندرلا رو می بینم و مثل یه مرد واقعی از باباش خواستگاری می کنم گلوم خشک می شد.
سر کوچه ی سیندرلا اینا از سرعت کم کردم و آروم دوچرخه رو نگه داشتم. آبجیم زبر و زرنگ پرید پایین و من هم کمک کردم مادره یواش پیاده شد. همین طور که سر و وضعشون رو مرتب می کردن رو مرتب می کردن یه اسکناس صد تومنی از جیبم درآوردم و دادم دست مادرم و گفتم:«تا شما از همین مغازه ی شیرینی فروشی سر کوچه شیرین بخرین من اومدم.» بعد به سرعت سوار شدم و به طرف دیگه ی خیابون روندم. عقل از سرم پریده بود که بذارم خونواده ی سیندرلا بفهمن برای دخترشون با دوچرخه اومدن خواستگاری. یه گاراژ دیده بودم که می تونستم دوچرخه ام رو توش امانت بسپرم تا بعد از مراسم خواستگاری برگردم و برش دارم. رکابزنان وارد حیاط گاراژ شدم. از پنجره ی اتاقک آجری رنگ و رو رفته ای که کنار در ورودی گاراژ بود مرد میون سالی رو دیدم که با دست اشاره کرد برم به طرفش. پیاده شدم و رفتم طرف اتاقک. دوچرخه رو تکیه دادم به دیوار و وارد اتاقک شدم. صاحب گاراژ پشت یه میز آهنی نشسته بود. دو تا جوون هم نشسته بودن و با سر و صدا حرف می زدن و چایی می خوردن. سلام کردم و رفتم طرف میز. مرد میون سال جواب سلامم رو داد و گفت:«بفرمایین.» گفتم:«آقا! می خواستم این دو چرخه رو نیم ساعت بذارم اینجا. زود برمی گردم.» گفت:« باشه. عیبی نداره.» بعد سرش رو انداخت پایین و شروع کرد روی یه قبضی یه چیزهایی نوشتن.
به دور و ور اتاق نگاه کردم. چشمم افتاد به یه آیینه که به دیوار زده بودن. رفتم جلو آیینه و بی رو درواسی شروع کردم به ورانداز کردن سر و وضعم شونه ام رو درآوردم و موهام رو شونه کردم، گوشه های بلوزم رو صاف و صوف کردم. داشتم یقه ی کتم رو مرتب می کردم که از گوشه ی آیینه چشمم افتاد به صاحب گاراژ که داشت منو نگاه می کرد. بی خیال و خندون گفتم:« هه هه! ببخشین!ها» بعد برگشتم طرف میزش. لبخندی زد و گفت:« خدا ببخشه.» بعد یه نگاهی به سر و وضعم کرد و گفت:« مهمونی تشریف می برین؟» شاید و شنگول گفتم:« بله! با اجازه تون.» بعد با صدای آهسته اضافه کردم:«امر خیره.» و سرم رو پایین انداختم. صاحب گاراژ خندید و گفت:« به به! مبارک باشه انشاالله به سلامتی.»
محجوبانه لبخندی زدم و گفتم:«سلامت باشین. می خواستم اگه می شه، این دوچرخه یه نیم ساعتی خدمت شما باشه تا برگردم.»
از پنجره نگاهی به دوچرخه کرد و گفت:« باشه. اشکالی نداره، ولی چرا با خودتون نمی برین؟»
دستپاچه گفتم:« نه، نه. آخه... آخه ... نمی خوام خونواده ی دختر بفهمن که دامادشون ... یعنی داماد آینده شون با دوچرخه اومده خواستگاری، والا بهم روی خوش نشون نمی دن.»
لبخندی زد و گفت:« مگه دوچرخه چشه؟»
با حالتی معلم وار گفتم:« حاج آقا! شما که بهتر از من می دونین. مردم عقلشون به چشمشونه. اگه ننه، بابای دختره بفهمن بنده با دوچرخه ی عهد عتیق اومدم خواستگاری دخترشون، اصلا صورت خوشی نداره. آدم بگه پیاده آمده سنگین تره!» بعد فیلسوفانه ادامه دادم:«من این ننه، باباها رو می شناسم. اگه به امید خدا عروسی سر بگیره، از فرداش شروع می کنن که: آره ... فلانی از روز اول هم آش دهن سوزی نبود. همون اولش که با دوچرخه اومد خواستگاری، باید حساب کار دستمون میومد. خلاصه، از این پرت و پلاها. البته، بلا نسبت شما!...» در هنگامه ی نطق کردن بود که یهو یادم افتاد که مادره و خواهره رو کاشتم سر کوچه ی سیندرلااینا! با عجله یک اسکناس ده تومنی گذاشتم روی میز و خداحافظی کردم و بدون این که منتظر عکس العمل صاحب گاراژ بشم پریدم بیرون.
با قدمهای بلند خودم رو رسوندم به مغازه ی شیرینی فروشی. مادرم و آبجیم منتظرم بودن. آبجیم که یه جعبه ی شیرینی در دست گرفته بود جعبه رو داد به من و با عصبانیت ساختگی گفت:« بیا بابا! یه ساعته ما رو معطل کردی. نکنه ی خودت تنهایی رفتی خواستگاری؟»
به غرغرهاش اعتنایی نکردم و جلو افتادم و اون دو تا هم پشت سرم راه افتادن. وارد کوچه که شدیم دست راست، جلو در خونه ی چهارم وایستادم. قلبم مثل تلمبه می زد. تازه داشتم متوجه اهمیت قضیه می شدم. دلهره و اظطرابی افتاده بود توی جونم: «نکنه قبول نکن؟ نکنه از ما خوششون نیاد؟ نکنه بهانه تراشی کنن؟...»
توی همین فکرهای آشفته بودم که مادرم گفت:« خوب مادر! خودت رو بسپر به خدا و زنگ بزن. توکل به خودش، هرچی که پیش بیاد خیره.»
دستم طرف زنگ نمی رفت. زانو هام داشت می لرزید. از مادر و خواهرم خجالت می کشیدم. روم نمی شد حرفی بزنم. آبجیم که انگار متوجه وخامت اوضاع شده بود بود به نرمی زد به پشتم و گفت:« داداش! کره ی ماه که نمی خوای بری. سیندرلا از خودمونه!» و خندید و با نگاهش دلم رو گرم کرد که زنگ در رو فشار بدم. بعد از چند لحظه یه زن چادری در رو باز کرد و به ما نگاه کرد. مادر سیندرلا بود. حس کردم الانه که سکته کنم. مادرم خودش رو انداخت جلو و سلام کرد. مادر سیندرلا با مهربونی گفت:« سلام. بفرمایین تو!» اول مادرم و بعد خواهرم رفتن تو و به دنبال اونها من مثل یه آدم آهنی که باتریش تموم شده باشه یواش یواش و به کندی وارد اتاق پذیرایی شدم. مادر سیندرلا همین طور که نگاه خریدارانه ای به سرتا پای من و مادر و خواهرم می کرد گفت:« خیلی خوش اومدین. صفا آوردین. قدمتون خیر باشه. چند دقیقه تشریف داشته باشین الان آقامون می رسن.» بعد مشغول پذیرایی شد. رفتم تو عالم خودم. داشتم خودم رو آماده می کردم که چه حرفهایی باید بزنم که با سقلمه ای که آبجیم به پهلوم زد حواسم اومد سرجاش. دیدم به طرف در اتاق اشاره می کنه. سرم رو برگردوندم و پدر سیندرلا رو دیدم که سلام کرد و جلو اومد. مادر و آبجیم و مادر سیندرلا بلند شدن. من فلک زده رو انگار دوخته بودن به مبل. پاهام یاری نمی کردن که بلند شم. مطمئن بودم که خواب می دیدم. نفس کشیدن یادم رفته بود. مستأصل نگاهی به مادرم کردم. با دیدن قیافه ی پر هیبتش به سختی خودم رو از مبل کندم و سرپا وایستادم. پدر سیندرلا جلواومد. دستم رو محکم فشار دا و با خنده کاغذی رو از جیبش درآورد و گذاشت توی دستم و گفت:«پسر جون! این قدر عجله داشتی که یادرت رفت قبض رسید دوچرخه ات رو برداری! بیا باباجون! بگیر...»