سه دوست کنار هم نشسته بودند. یکی از آنها به نام سارا تازه از یک رابطه عاطفی بیرون آمده بود. چشمهایش سرخ بود و مدام فنجان چایش را بیهدف هم میزد.
مریم که همیشه حرفهای انگیزشی میزد، دست سارا را گرفت و گفت: ناراحت نباش. *اگر آدم مناسبی در زندگیات پیدا نشد، اشکالی ندارد که تنها بمانی. * خودت از تنهاییات لذت ببر. لازم نیست برای خوشحال بودن به کسی وابسته باشی. این روزها همه همین را میگویند. تنهایی عیب نیست، بلکه یک فرصت است برای اینکه خودت را بهتر بشناسی.
سارا آهی کشید و گفت: اما من از تنهایی میترسم. شبها که میخوابم، احساس میکنم کسی نیست که حتی یک کلمه با او حرف بزنم. حس میکنم دارم از داخل خالی میشوم.
مریم خواست دوباره نصیحت کند، اما نگار که تا آن لحظه ساکت بود، وسط حرفش آمد و گفت: مریم، این حرفها قشنگ است اما واقعیت ندارد. بگذار از یک چیز برایت بگویم. من چند وقت پیش یک مقاله علمی خواندم. *دانشمندان میگویند تنهایی طولانیمدت فقط حال آدم را بد نمیکند، بلکه بدن را هم واقعاً بیمار میکند.*
سارا سرش را بلند کرد و پرسید: یعنی چه؟
نگار گفت: یعنی اینکه *کمبود ارتباط اجتماعی، خطر مرگ زودرس را بالا میبرد.* یکی از آن پژوهشهای بزرگ که روی صد و بیست و شش مطالعه انجام شده بود، نشان داد *تنهایی خطر مرگ را حدود بیست و شش درصد بیشتر میکند.* حتی گفتهاند اثرش با کشیدن روزی پانزده نخ سیگار قابل مقایسه است. فکر کن کسی به تو بگوید هر روز پانزده نخ سیگار بکش. قطعاً قبول نمیکنی. اما وقتی میگویند تنها باش و لذت ببر، باور میکنیم.
مریم اخم کرد و گفت: اما من شنیدهام که تنهایی باعث خودشناسی میشود. آدم قویتر میشود.
نگار جواب داد: بله، اگر تنهایی را خودت انتخاب کرده باشی، فرق دارد. اما اگر دلت بخواهد با کسی حرف بزنی و کسی نباشد، این دیگر خودشناسی نیست. اسمش *انزوای تحمیلی* است. *دانشمندان میگویند همین نوع تنهایی است که سیستم ایمنی بدن را ضعیف میکند. بدن در حالت استرس مزمن میماند. التهاب بالا میرود. فشار خون بالا میرود. حتی خطر آلزایمر در افراد تنها بیشتر میشود.*
سارا آرام گفت: پس این حرفهایی که میگویند تنهایی اشکالی ندارد، درست نیست؟
نگار گفت: ببین، یک تفاوت مهم وجود دارد. تنها بودن با احساس تنهایی کردن یکی نیست. تو میتوانی تنها زندگی کنی و خوشحال باشی. این هیچ مشکلی ندارد. *اما اگر شبها دلت میگیرد، اگر حس میکنی کسی را نداری که با او حرف بزنی، این دیگر تنها بودن نیست. این احساس تنهایی است. و بدن تو این احساس را مثل یک زخم واقعی حس میکند.*
مریم ساکت شد. سارا به نگار نگاه کرد و گفت: پس من چه کار کنم؟
نگار لبخندی زد و گفت: به جای اینکه به خودت بگویی باید تنهایی را تحمل کنم، به خودت بگو که به ارتباط نیاز دارم. این نیاز ضعف نیست. مثل گرسنگی است. اگر گرسنه باشی، به خودت نمیگویی که باید گرسنگی را تحمل کنم. غذا میخوری. *نیاز به دوست و ارتباط هم همینطور است. یک نیاز واقعی و زیستی.*
مریم که تا آن لحظه ساکت بود، آهسته گفت: من هیچوقت اینطوری به قضیه نگاه نکرده بودم. فکر میکردم تشویق کردن دوستم به تنهایی، یعنی کمک کردن به او. اما شاید داشتم اشتباه میکردم.
سارا نفس عمیقی کشید و گفت: من نمیخواهم تنها بمانم. میخواهم با کسی حرف بزنم. میخواهم دوست داشته باشم و دوست داشته شوم. و حالا میدانم که این خواستن، عیب نیست.
آن سه دوست آن شب تا دیروقت با هم حرف زدند. سارا دیگر از تنهایی نمیترسید، چون فهمیده بود که میتواند به دنبال ارتباط باشد. مریم هم یاد گرفت که بعضی از آن حرفهای قشنگ اینترنتی، پشتشان هیچ علمی نیست. و نگار با خودش فکر کرد که شاید لازم است این حرفها را به دیگران هم بگوید. چون خیلیها مثل سارا، در تنهایی خود غرق میشوند و کسی نیست که به آنها بگوید این غرق شدن، پایان راه نیست.
داستان بالا بر اساس سه منبع علمی زیر نوشته شده است:
اولین منبع من مقاله هولت-لانستاد و همکاران، 2015، مقالهای با عنوان تنهایی و انزوای اجتماعی به عنوان عوامل خطر مرگ و میر، منتشر شده در مجله چشماندازهای علم روانشناسی که ترکیبی از هفتاد مطالعه مستقل را بررسی کرده است و نتیجه گرفته که انزوای اجتماعی خطر مرگ را بیست و نه درصد افزایش میدهد، احساس تنهایی بیست و شش درصد، و تنها زندگی کردن سی و دو درصد. این اثرات در همه گروهها و مناطق جغرافیایی یکسان بوده و قابل مقایسه با خطرات شناختهشدهای مثل سیگار کشیدن است.
مرجع دوم، یک مرور نظاممند و فراتحلیل جامع درباره تنهایی، انزوای اجتماعی و زندگی تنها، که هشتاد و شش مطالعه را بررسی کرده و مخصوص افراد مسن است و نتیجه گرفته که احساس تنهایی با چهارده درصد افزایش مرگ و میر همراه است، انزوای اجتماعی با سی و پنج درصد، و زندگی تنها با بیست و یک درصد. این اعداد دقیقاً همان چیزی است که در داستان شما به سن بالا اشاره شده.
مرجع سوم نوشته ی کول و همکاران، 2105، مقالهای در مجله آکادمی ملی علوم آمریکا است که مکانیزم دقیق تأثیر تنهایی بر سیستم ایمنی را توضیح میدهد و نشان میدهد که افرادی که مدت طولانی احساس تنهایی میکنند، الگوی فعالیت ژنهایشان تغییر میکند. ژنهای مربوط به التهاب بیش از حد فعال میشوند و ژنهای مقابله با ویروس کمفعال میشوند. همین موضوع توضیح میدهد چرا تنهایی هم بیماریهای التهابی را بیشتر میکند و هم مقاومت بدن در برابر ویروسها را کم میکند.
منبع اول، فراتحلیل هولت-لانستاد و همکاران :
`https://journals.sagepub.com/doi/10.1177/1745691614568352`
منبع دوم، پژوهش کول و همکاران :
`https://www.pnas.org/doi/10.1073/pnas.1514249112`
منبع سوم، مرور نظاممند درباره سالمندان :
`https://link.springer.com/article/10.1007/s40520-024-02925-1`
امروز تصمیم گرفته ام که یک کتاب معرفی بکنم. هر چند که در وضعیت فعلی ما و شما معرفی کتاب کاری است هجو، اما امیدوارم دست کم یک نفر از کسانی که این متن را می خوانند این کتاب را تهیه کرده و بخوانند.
اسم کتابی که معرفی می کنم هست: جهش اجتماعی. این کتاب را ویلیام فون هیپل نوشته و توسط میثم محمد امینی به فارسی ترجمه شده و ترجمه خوب و روانی هم دارد. چاپ اول کتاب مال سال 1399 هست که من چاپ پنجم (1402) را دارم.
اما خلاصه داستان چیست؟ همه ما کمابیش حرفهایی درباره ضمیر ناخودآگاه و اگو و عقده ادیپ و سرکوب میل جنسی و مشکلات ناشی از آن شنیده ام. خوب همه را بریز دور. امروزه شاخه ی جدیدی از علوم رفتاری در حال گسترش است که آن را می توانیم *روانشناسی تکاملی* بنامیم. نظریه ی تکامل را که می دانید چیست؟ تکامل داروینی می گوید که ما (و هر جاندار دیگری) به دلیل نیاز به بقا و نیاز به تولید مثل به این صورت درآمده ایم که الان هستیم. خفاش که گوشهایش رادار است به دلیل میلیون ها سال تکامل به این صورت در آمده. ما که بر خلاف پسر عموهای شامپانزه ی خود بر روی دوپا راه می رویم در حدود شش میلیون سال تکامل را پشت سر گذاشته ایم تا توانسته ایم خود را کاملا از شامپانزده جدا بکنیم در حالیکه نزدیک به 98 درصد ذخیره ی ژن ما با شامپانزه مشترک است (توجه کنید که شامپانزه پسر عموی ما است و نه پدربزرگ ما. ما و شامپانزه در حدود شش میلیون سال قبل یک نیای مشترک داشته ایم).
روانشناسی تکاملی می گوید نه تنها اندامها و اعضای بدن ما در اثر تکامل شکل گرفته اند، بلکه روحیات، رفتارها، ترجیحات و اخلاقیات ما هم بر اساس تکامل شکل گرفته اند. زمانی که پدربزرگان ما از بالای درخت پایین آمدند تنها چیزی که آنها را در برابر شکارچیان قوی تر مثل شیر و کفتار حفظ می کرد همکاری و همیاری بود. به همین دلیل است که حس همکاری حتی بین غریبه ها در نسل بشر شکل گرفته و به صورت یک استاندارد اخلاقی در آمده است.
کتاب جهش اجتماعی درباره ی همین موضوع روانشناسی تکاملی است. این کتاب از تکامل انسان در صحراهای شرق آفریقا شروع می کند و قدم به قدم نشان می دهد که چگونه تغییرات محیط زندگی ما در روان ما اثر گذاشت تا جاییی که به حیوانی تبدیل شدیم که امروزه هستیم. علاوه بر مسائل فسیل شناسی و این حرفها، این کتاب بر شواهد آزمایشگاهی زیادی نیز اتکا کرده است. یعنی این که اگر دانشمندان حوزه ی روانشناسی تکاملی بر اساس یافته های دیرین شناسی و فسیل و اینها به یک فرضیه درباره رفتار بشر دست پیدا کرده اند، روانشناسان سعی کرده اند تا با تحقیق در انسانهای اولیه که هنوز در جنگلهای آمازون و استرالیا زندگی می کنند این فرضیه ها را راستی آزمایی بکنند و یا اینکه با تدارک دیدن آزمایشهای روانشناسی از میان داوطلبان رندام فرضیه خود را محک بزنند.
فون هیپل در انتهای کتابش ده دستور العمل برای زندگی بهتر و شادمانه تر ارائه می کند:
1- در لحظه ی حال زندگی کنید.
2- به دنبال لحظات شیرین باشید.
3- از شادکامی خود حفاظت کنید تا سالم بمانید.
4- تجربه بیندوزید، نه جنس و کالا.
5- خوراک و دوستان و رابطه ی جنسی را در اولویت قرار بدهید.
6- همکاری کنید.
7- با جامعه عجین بشوید.
8- چیزهای تازه بیاموزید.
9- به نقاط قوت خود تکیه کنید.
10- به دنبال منابع اصلی شادکامی باشید نه جایگزینهایی مانند الکل و مواد و فست فود و ...
به اندازه ی کافی توضیح دادم. امیدوارم که از مطالعه ی این کتاب لذت ببرید.
![]()
سال ۱۹۱۶ است و فرناند لژه ، نقاش فرانسوی، در میان گل و خون سنگرهای جنگ جهانی اول، طرحی را میکشد که بعدها به یکی از مهمترین آثار هنر مدرن تبدیل میشود.
او در این تابلو، یک سرباز معمولی را به تصویر میکشد؛ اما نه با خطوط نرم و طبیعی، بلکه با بدنی کاملاً استوانه ای و مکانیکی. دستها، بازوها، گردن و حتی صورت این سرباز، مانند لوله ها و قطعات یک ماشین طراحی شده اند. لژه به ما میگوید که جنگ، انسان را به یک ماشین کشتار تبدیل کرده است.
در میان این همه فلز و خشکی، تنها یک عنصر نرم و آرامشبخش در تابلو دیده میشود: پیپی که سرباز در دست گرفته و به آرامی از آن دود بیرون میآید.
این پیپ، نقطه تضاد تابلو است. جایی که انسانیتِ باقیمانده، در میان وحشت ماشین جنگی، نفس میکشد. دود پیپ، مانند یک رویا یا خاطره، در برابر بدن سخت و بیروح سرباز قد علم کرده است.
لژه که خودِ او سالها در خط مقدم جنگیده بود، با این اثر نشان داد که برای زنده ماندن در برابر خشونت بیرحمانه ماشینها، تنها راه این بوده که خودت هم به یک ماشین تبدیل شوی. اما آن پیپ کوچک، یادآور این است که هیچ جنگی نمیتواند روح انسان را به طور کامل نابود کند.
این نقاشی، تصویری از هزاران سرباز گمنامی است که جنگ آنها را به قطعاتی بیصدا و بیروح در چرخه مرگ تبدیل کرد، اما هنوز لحظاتی برای اندوه و فراموشی داشتند.

همانطور که بارها گفته ام، بزرگترین رسانه ای که ج.ا. در اختیار دارد کتابهای درسی هستند. امروز نیم نگاهی به صفحه 80 کتاب هویت اجتماعی دوازدهم بیندازیم تا ببینیم چطور ج.ا. قصد دارد با واژگون کردن نظریات سیاسی ارسطو حرفهای خودش را به خورد بچه های مردم بدهد (حرفهای خودش را در صفحه 81 زده که اگر فرصت شد بعدتر به آن خواهیم پردخت.
کتاب درسی ما میگوید از نظر ارسطو، دموکراسی یعنی حکومت اکثریت بر اساس خواستهها و تمایلاتشان درصورتیکه ارسطو دموکراسی را حکومت فقرا میدانست، و نه صرفاً «حکومت مردم».
کتاب الیگارشی را حکومت اقلیت بر اساس خواستهها معنی کرده در صورتی که ارسطو الیگارشی را حکومت ثروتمندان تعریف میکرد. فرقش این است که ثروتمندان همیشه به فکر جیب خودشان هستند، نه «هوس»های عجیب و غریب!
کتاب از واژهی مونارشی استفاده کرده که یک کلمهی انگلیسی-یونانی است، نه فارسی در صورتی که به سادگی می توانست بنویسد پادشاهی . دانش آموز دبیرستانی می پرسد مونارشی دیگر چیست؛ و خبر ندارد که مؤلّفین فقط برای اینکه لفظ پادشاهی یک وقتی خدای نکرده کتابشان را نجس نکند از آوردن آن خود داری کرده اند.
خلاصه اینکه اگر ارسطو زنده بود و این کتاب را میدید، احتمالاً یک رسالهی جدید با عنوان چگونه ج.ا. کتابهای یونانیها را تحریف میکند مینوشت!
کتاب درسی ما پر هستند از این گونه اشتباهات و حماقتهای عامدانه و غیر عامدانه؛ پس آنها را تنها برای شب امتحان حفظ کنید.

تاریخ فلسفه نه با افلاطون و ارسطو بلکه با پیش سقراطیان شروع می شود. اما این پیش سقراطیان چه کسانی هستند؟
پیش سقراطیان یک دسته از اندیشمندان یونانی هستند که درباره طبیعت ایده پردازی می کردند ولی آرای یکسان و هم شکلی نداشتند. آنها به دنبال این سوال بودند که جهان مادی (یا طبیعت) از چه ماده ای ساخته شده است؟ آیا همه جهان را می توان به یک ماده واحد یا شکل واحد از ماده (مثلا) اتم تقلیل داد؟ حرکت چیست و آیا اساسا حرکت امکان پذیر است؟ حواس ما تا چه حد دنیا را به ما نشان می دهند و سوالاتی از این قبیل
هر یک از پیش سقراطیان برای سوالات خود جوابهایی مجزا از دیگران ارائه کردند و به همین دلیل نمی توان آنها را در یک دسته بندی قرار داد. تنها چیزی که سبب می شود آنها را در تاریخ فلسفه در یک گروه جای دهند این است که همه آنها (یا تقریبا همه آنها) قبل از سقراط زندگی می کردند. پس با یک دسته هم فکر و هم اندیشه روبرو نیستیم بلکه با طیفی از آراء و عقاید رو برو هستیم که پیتر آدامسون در کتاب فلسفه در گذر زمان آنها را به ساده ترین زبان بازگو و بررسی کرده است.
ترجمه کتاب خوب است و تنها یک اشکال دارد که مهم نیست. قیمت کتاب هم نسبتا خوب است.
بخوانید و لذت ببرید که مطالعه فلسفه بدون مطالعه تاریخ آن لطفی ندارد.