یاد داشتهای یک کرم کتاب

یاد داشتهای یک کرم کتاب

من همونی هستم که دنبالش نمیگردی
یاد داشتهای یک کرم کتاب

یاد داشتهای یک کرم کتاب

من همونی هستم که دنبالش نمیگردی

شوخی‌های تاریخ قسمت پنجم – افسانه کتزلکوآتل و سقوط امپراطوری آزتک



وقتی در سال ۱۵۱۹ میلادی هرنان کورتِز به همراه اسپانیایی‌ها در سواحل مکزیک پیاده شد، سرخپوستان آزتک به‌جای این‌که با او به عنوان یک مهاجم بیگانه وارد جنگ بشوند، شروع کردند به احترام گذاشتن و سجده کردند. آزتکها خیال کردند خدای قدیمی‌شان بازگشته است!

 

ماجرا از این قرار بود: در اسطوره‌های آزتک، خدایی به نام کتزلکوآتل (Quetzalcoatl) وجود داشت، مار پرداری که نماد خرد و آفرینش بود. روایتهای دینی می‌گفتند که روزی او از شرق و دریا بازمی‌گردد و دوباره در میان مردمش ظاهر می‌شود. حالا حدس بزنید کورتز از کدام سمت آمده بود؟ درست است: از شرق، با کشتی‌هایی عظیم، زره‌های درخشان و سلاح‌هایی ناشناخته!

 

اما موضوع به همین‌جا ختم نشد. در پیش‌گویی‌های دینی آزتک‌ها، کتزلکوآتل به‌صورت مردی سفیدپوست با ریش روشن تصویر شده بود. حالا تصور کنید آزتک‌ها وقتی با کورتز روبه‌رو شدند؛ یک اروپایی سفیدپوست با ریش قهوه‌ای مایل به سرخ و مویی روشن.

 

و نکته‌ی جالب‌تر: یکی از نمادهای کتزلکوآتل صلیب بود، به‌عنوان نشانه‌ای از چهار جهت اصلی و مرکز جهان. پرچم کشتی های کورتز و همراهانش به علامت صلیب آراسته بودند! از نگاه آزتک‌ها، هم ظاهر کورتز شبیه خدای وعده‌داده‌شان بود، و هم نشانی که با خود حمل می کرد.

این شباهت‌های ظاهری و نمادین باعث شد آزتک‌ها در نخستین برخوردها با احترام و حتی ترس با اسپانیایی‌ها رفتار کنند. اما پیش گویی های دینی به همین جا ختم نمی شد.

 

کتزلکوآتل در هنگام ترک قوم آزتک قول داده بود که به قصد انتقام برگردد و تمدن آزتک را خاکستر نشین کند.  همین پیش گویی فرصت طلایی را به فاتحان داد تا خیلی سریع مکزیک را فتح کنند. شاه آزتک گمان می کرد که مقاومت نظامی در برابر کورتز فایده ای ندارد چرا که او را خدایی می پنداشت که وعده داده شده بود برای نابودی حکومت او باز می گردد. جنگیدن با یکی از قدرتمندترین خدایان آزتک برای او معنایی نداشت.

 

آیا این فقط یک بازی اتفاقی میان اسطوره و واقعیت بود؟ کتزلکوآتل که بود؟ آیا یکی از پیامبران بود که نزد آزتکها به مقام خدایی رسیده بود؟ آیا یک پیشگو مانند نوسترداموس بود؟ یا واقعا خدایی بود که مدتی در میان آزتکها زندگی کرده بود و از اصلاح آن قوم قطع امید کرده بود؟ شاید هم تاریخ عمداً گاهی صحنه‌سازی می‌کند تا ما خیال کنیم دارد با ما شوخی می‌کند؟ هر چه که بود پیش گویی های کتزلکوآتل یک به یک به واقعیت پیوستند و قسمتی از تاریخ شدند. هرنان کورتز سرخپوستان مکزیک را به معنای واقعی کلمه خاکستر نشین کرد.

 


 

شوخی های تارخی؛ قسمت چهارم: جدول‌های اسرارآمیز


 

در زمان جنگ جهانی دوم روزنامه‌های بریتانیا چند صفحه بیشتر نبودند، اما همان چند صفحه برای مردمی که تشنه خبر بودند غنیمت محسوب می‌شد. وقتی مردم مجبور بودند ساعت‌ها زیر بمباران‌ها در پناهگاه بمانند، حل جدول‌های کلمات متقاطع راهی خوب برای گذراندن زمان بود.

در این میان، جدول روزنامه دیلی تلگراف طرفداران زیادی داشت. اما اتفاقی عجیب در روزهای نزدیک به بزرگ‌ترین عملیات متفقین (یعنی حمله به خاک اروپا و پیاده شدن در خاک نرمانده) رخ داد:

در اواسط ماه می یک کلمه چهارحرفی در جدول درآمد: یوتا.

 

در ۲۲ می ۱۹۴۴ سرنخی دگر در جدول آمده بود: از قبایل سرخپوست میسوری که  جوابش می شد: اوماها

 

چند روز بعد کلمه‌ی دیگری در جدول دیلی تلگراف ظاهر شد: اورلورد یعنی نام اصلی عملیات

 

در روز ۳۰ می یک کلمه دیگر: مالبری یعنی کلمه رمز برای اسکله های پیش ساخته بتونی که برای پیاده کردن نیرو پس از موفقیت اولیه طراحی و در سواحل انگلستان منتظر حرکت به سمت خاک اروپا بودند.

 

و در روز اول ژوئن، یعنی فقط ۵ روز مانده به آغاز عملیات، کلمه‌ی «نپتون» هم از جدول درآمد.

 

چند ماه قبل‌تر هم نام‌های جونو، گولد و سوارد در جدول دیده شده بودند یعنی اسامی رمز 3 محلی که قرار بود نیروهای متفقین از آنجا وارد خاک نورماندی بشوند.

در  اینجا بود که سرویس ضدجاسوسی بریتانیا به‌شدت مشکوک شد. چرا؟ چون این‌ها اتفاقی نبودند: همه‌ی این کلمات اسراری بودند که فقط تعداد محدودی از فرماندهان دو سوی اقیانوس اطلس از آن‌ها خبر داشتند.

 

انگلیس و آمریکا تمام تلاششان را کرده بودند که آلمان‌ها از زمان و مکان حمله سر درنیاورند. هیتلر بین کاله و نرماندی مردد بود، اما گمان می‌کرد حمله اصلی به کاله خواهد بود. اما آیا ورود کلمات رمز به جدول‌ها فقط یک تصادف بود؟ افسران ضدجاسوسی اینطور فکر نمی‌کردند.

 

طراح جدول، معلمی به نام لئونارد دیو را بازجویی کردند. اما چیزی دستگیرشان نشد. دیو نه اطلاعات محرمانه‌ای داشت و نه ارتباطی با جاسوسی. در نهایت تبرئه شد، ولی این معما باقی ماند: تصادف؟ یا پیام مخفی برای شبکه جاسوسی هیتلر در خاک انگلستان؟

 

چهل سال بعد، در ۱۹۸۴، یکی از شاگردان سابق دیو به نام رونالد فرنچ سرنخ تازه‌ای داد. او گفت آن زمان نوجوانی ۱۴ ساله بوده و بیشتر وقتش را کنار اردوگاه سربازان آمریکایی و کانادایی می‌گذرانده. این کدها را بارها از زبان سربازان شنیده و حفظ کرده بود. دیو هم به شاگردانش می‌گفت برای تمرین طراحی جدول، خانه‌های خالی را با کلمات پر کنند. پس کلمات از طریق همین تمرین‌ها وارد جدول شده بودند. فرنچ حتی یادش می‌آمد که بعد از بازجویی ، دیو به او گفته بود تا دفترچه یادداشتش را بسوزاند و قسمش داده درباره این کدها با کسی حرف نزند. سال‌ها گذشته و هنوز پژوهشگران دنبال حقیقت پشت پرده‌اند. اما شاید داستان واقعی این جدول‌های اسرارآمیز را هیچ‌وقت نفهمیم.

 


مشکلات جوامع انسانی بزرگ از دید حامد وحدتی نسب

حامد وحدتی نسب دیرین انسان شناس است و در این گفتار کوتاه نشان میدهد که چگونه اجتماعات بزرگ انسانی موجب روانی شدند

شوخی‌های تاریخ قسمت سوم – کشتی تایتان



در سال ۱۸۹۸، نویسنده‌ای به نام مورگان رابرتسون رمانی نوشت به اسم بیهودگی. در این کتاب، او داستان یک کشتی اقیانوس‌پیما را تعریف می‌کند که نامش تایتان بود. این کشتی:

در انگلستان ثبت شده بود، بزرگ‌ترین و مجلل‌ترین کشتی زمان خودش بود، «غیرقابل غرق شدن» فرض می شد، و سرانجام در یک شب سرد آوریل، در اقیانوس اطلس با یک کوه یخ برخورد می‌کند و غرق می‌شود.

 

۱۴ سال بعد، در آوریل ۱۹۱۲، کشتی واقعی تایتانیک با همان ویژگی‌ها و در همان مکان و همان سرنوشت شوم به اعماق اطلس رفت. شباهت‌ها آن‌قدر زیاد بود که وقتی حادثه رخ داد، مردم کتاب رابرتسون را دوباره بیرون کشیدند و با حیرت گفتند: این که همان تایتانیک است! :

طول هر دو کشتی در حدود 800 فوت بود، تناژ هر دو در حدود 45 هزار تن بود، تعداد پروانه های هر دو 3 عدد بود، تعداد قایقهای نجات هر دو در حدود 20 عدد بود، و هر دو در زمان سانحه تقریبا 20 گره دریایی سرعت داشتند.

 

آیا رابرتسون نابغه‌ای آینده‌بین بود؟ یا صرفاً خوش‌شانس‌ترین پیش‌بینی تاریخ را کرده بود؟ یا اینکه می توانست در زمان سفر کند؟ هرچه که بود، تاریخ بار دیگر نشان داد که دوست دارد داستان‌ها را دست‌مایه‌ی شوخی‌های خودش کند.

 


 

شوخی‌های تاریخ قسمت دوم؛ نقشه های عجیب پیری رئیس

Torn piece of map with Arabic text


 

در سال ۱۵۱۳ میلادی، دریاسالار نامدار عثمانی پیری رئیس نقشه‌ای کشید که امروز هم باعث شگفتی پژوهشگران است. چرا؟ چون روی این نقشه بخش‌هایی از قاره‌ی آمریکا، از جمله سواحل برزیل، با دقتی قابل توجه ترسیم شده‌اند، در حالی‌که کریستف کلمب فقط بیست سال قبل، به سواحل کارائیب رسیده بود و هنوز مناطق جنوبی آمریکا را کسی کشف نکرده بود که بخواهد در نقشه‌های اروپایی جایی داشته باشد!

 

حتی عجیب‌تر این‌که بعضی پژوهشگران مدعی‌اند قسمت‌هایی از جنوبگان (قاره‌ی جنوب) هم در نقشه پیری رئیس دیده می‌شود؛ آن‌هم بدون یخ! یعنی قاره‌ای که رسماً در قرن نوزدهم کشف شد، ظاهراً سه قرن زودتر روی پوست آهو جا خوش کرده بود.

 

آیا پیری رئیس از منابع گمشده‌ی باستانی استفاده کرده بود؟ یا نقشه‌اش صرفاً آمیزه‌ای از شنیده‌ها، حدس‌ها و تخیل دریانوردان زمانه‌اش بود؟ آیا فرشته الهام به سراغ او آمده بود؟ هر چه که باشد، تاریخ دوباره لبخند می‌زند و یادمان می‌آورد که گاهی کشفیات بزرگ، پیشاپیش روی کاغذ ظاهر می‌شوند، آن هم در جاهایی که کمتر انتظارشان را داریم.