یاد داشتهای یک کرم کتاب

یاد داشتهای یک کرم کتاب

من همونی هستم که دنبالش نمیگردی
یاد داشتهای یک کرم کتاب

یاد داشتهای یک کرم کتاب

من همونی هستم که دنبالش نمیگردی

بعد از این میزانِ خود شو

از این شعر مولوی خیلی لذت می برم:

عارفان را شمع و شاهد نیست از بیرونِ خویش

خونِ انگوری نخورده، باده شان هم خونِ خویش 

هر کسی اندر جهان مجنونِ لیلا ای  شدند

عارفان لیلای خویش و دم به دم مجنونِ خویش

ساعتی میزانِ آنی ،ساعتی موزونِ این !

بعد از این میزانِ خود شو،تا شوی موزونِ خویش

یونسی دیدم نشسته بر لبِ دریای عشق

گفتمش چونی؟ جوابم داد بر قانونِ خویش !
گفت بودم اندر این دریا غذای ماهی ای

پس چو حرفِ نون خمیدم تا شدم ذاالنّونِ خویش

باده غمگینان خورند و ما زِ مِی خوشدلتریم

رو به محبوسانِ غم ده ساقیا افیونِ خویش

خونِ ما بر غم حرام و خونِ غم بر ما حلال

هر غمی کو گِردِ ما گردید شد در خونِ خویش

باده گلگونه‌ست بر رخسار بیمارانِ غم

ما خوش از رنگِ خودیم و چهره گلگون خویش

من نِیَم موقوفِ نفخِ صور همچون مُردگان

هر زمانم عشق جانی می‌دهد زَ افسون خویش

دی مُنجم گفت دیدم طالعی داری تو سعد

گفتمش آری ، ولیک از ماهِ روزافزونِ خویش

آره دیگه... لیک از ماه روز افزون خویش

خلاقیت و نبوغ در سه گام

مواد لازم: یک (ترجیحا چند داستان) خطی، یک قیچی مقداری چسب

گام اول: داستان را به 3 یا 4 قسمت تقسیم می کنید.

گام دوم: قسمت های اول را در آخر و قسمتهای آخر را در اول قرار می دهید.

گام سوم: معجون حاصل را با چسب به هم می چسبانید.

گام چهارم: اگر از چند داستان استفاده می کنید می توانید قسمتهای مختلف آنها را با هم مخلوط کنید.

معجون خلاقیت شما از نوع معجون "مؤتمن" آماده است.

دیشب که فیلم "صداها" را دیدم این فکر به ذهنم رسید. البته کسانی که از سینما سردر میارن بعدا به من خرده خواهند گرفت که:"آخه تو رو چه به این حرفها؟!"

به هرحال...

فکر کنید اگر چوپان دروغگو یا دهقان فداکار را به این صورت خلاقانه بسازیم چه از آب درخواهند آمد؟

مثلا همچین چیزی:

مردم هراسان از خانه ها و مزرعه هایشان به سمت تپه دویدند ولی باز هم وقتی به تپه رسیدند پسرک را در حال خندیدن دیدند.

مردم از کار او خیلی ناراحت بودند و او را دعوا کردند. هر کسی چیزی می گفت و از اینکه چوپان به آنها دروغ گفته بود خیلی عصبانی بودند. آنها از تپه پایین آمدند و به مزرعه هایشان برگشتند.

ز آن روز چند ماهی گذشت . یکی از روزها گرگ خطرناکی به نزدیکی آن ده آمد و وقتی پسرک را با گوسفندان تنها دید ، بطرف گله آمد و گوسفندان را با خودش برد.

پسرک هر چه فریاد می زد: گرگ، گرگ آمد، کمک کنید....
ولی کسی برای کمک نیامد . مردم فکر کردند که دوباره چوپان دروغ می گوید و می خواهد آنها را اذیت کند.

مردم ده ، صدای پسرک چوپان را شنیدند. آنها برای کمک به پسرک چوپان و گوسفندهایش به طرف تپه دویدند ولی وقتی با نگرانی و دلهره به بالای تپه رسیدند ، پسرک را خندان دیدند، او می خندید و می گفت : من سر به سر شما گذاشتم.

مردم از این کار او ناراحت شدند و با عصبانیت به ده برگشتند.

از آن ماجرا مدتها گذشت،یک روز پسرک نشسته بود و به گذشته فکر می کرد به یاد آن خاطره خنده دار خود افتاد و تصمیم گرفت دوباره سر به سر مردم بگذارد.او بلند فریاد کشید: گرگ آمد ، گرگ آمد ، کمک ...

روزی روزگاری پسرک چوپانی در ده ای زندگی می کرد. او هر روز صبح گوسفندان مردم دهات را از ده به تپه های سبز و خرم نزدیک ده می برد تا گوسفندها علف های تازه بخورند.او تقریبا تمام روز را تنها بود.

یک روز حوصله او خیلی سر رفت . روز جمعه بود و او مجبور بود باز هم در کنار گوسفندان باشد. از بالای تپه ، چشمش به مردم ده افتاد که در کنار هم در وسط ده جمع شده بودند. یکدفعه قکری به ذهنش رسید و تصمیم گرفت کاری جالب بکند تا کمی تفریح کرده باشد. او فریاد کشید: گرگ، گرگ، گرگ آمد.

پی نوشت: چهره خانم نونهالی در این فیلم شباهت زیادی با چهره خانم مدونا در اون کلیپی شده بود که در کلیپ کلی سگ و کلاغ و بیابان نشان می دادند.