روزی روزگاری، در روستایی دور دوست پیرمردی فقیر به همراه همسر پیرش در کلبه ای کوچک زندگی می کردند. یک روز برفی، پیرمرد که برای جمع آوری هیزم به جنگل رفته بود در راه یک دُرنای زخمی را یافت که تیری بر بالش نشسته بود و نمی توانست پرواز کند. پیرمرد دُرنا را با خود به خانه آورد و زخمش را بست. پیرمرد و زنش هر روز به دُرنا غذا داده و با مهربانی به او رسیدگی می کردند تا حال دُرنا خوب شد.و یک روز، پس از آب شدن برفها، پیرمرد و پیرزن دُرنا را به گوشه ای از جنگل برده و آزاد کردند.
مدّتها از این اتفاق گذشت. یک روز که پیرمرد و زنش درخانه نشسته بودند، دختری بسیار زیبا وارد خانه آنها شد. دختر از آنها خواست که چون در آن ناحیه غریب است مدتی را مهمان آنها باشد و و قول داد که مزاحمتی برایشان بوجود نیاورد. پیرمرد و پیرزن که کسی را در دنیا نداشتند از پیشنهاد دختر بسیار خوشحال شدند. بهترین جای کلبه فقیرانه شان را به دختر دادند و با مهربانی از او پذیرایی کردند.
هر سه با خوشحالی زندگی می کردند تا اینکه روزی دختر زیبا به آن دو گفت که می خواهد برای جبران مهربانی آنها به آنها هدیه ای بدهد. وی به درون اتاقی که در آن دستگاه پارچه بافی قدیمی قرار داشت رفت و از پیرمرد و همسرش خواست که تا پایان کار او، کسی مزاحمش نشده و وارد اتاق نشود.
پس از چند ساعت دختر زیبا با پارچه ای بسیار ظریف و عالی که نقش پرهایی زیبا و ظریف را بر خود داشت، نزد آنها آمد. پیرمرد و پیرزن از دیدن پارچه و جنس عالی آن بسیار تعجب کردند و خوشحال شدند.
پیرمرد فردا پارچه را به بازار برد و به قیمت بسیار خوبی فروخت و با پول آن لوازم مورد نیاز خانه را تهیه کرد و به خانه بازگشت. از فردا تمام کسبه ده برای اینکه قواره ای از آن پارچه مرغوب را داشته باشند، به خانه آنها می آمدند و برایشان همه چیز می آوردند.
خبر پارچه ای زیبا که توسط پیرمرد به ابزار آورده شد، به ارباب زشت و بد جنس ده رسید. ارباب به خود گفت که باید حتماً از این پارچه باید داشته باشد. ارباب به در خانه پیرمرد رفت و وارد شد. او مقدار زیادی سکه طلا به پیرمرد پیشنهاد کرد و به جای سکه ها از پیرمرد پارچه خواست. پیرمرد توضیح داد که در حقیقت پارچه ای ندارد و این پارچه ها را دختر فامیلشان که از شهر دوری آمده و چند روزی مهمان آنان است بافته است. ارباب از پیرمرد خواست که به دختر بگوید که برای او هم از آن پارچه کمیاب ببافد. پیرمرد و زنش با اشاره از دختر زیبا نظرش را پرسیدند و دختر که از بدجنسی ارباب خوشش نیامده بود با اشاره به آنان جواب رد داد. ارباب به زور کیسه طلا را در دست پیرمرد قرار داد و پیرمرد با ناراحتی آن را گرفت و از دختر خواهش کرد که برای ارباب نیز پارچه ای ببافد. دختر که خوشحال به نظر نمی رسید از آنان خواست که بیرون اتاق منتظر بمانند و برای بافتن پارچه به اتاق رفت.
پیرمرد و زنش پشت در اتاق دو زانو نشستند و منتظر شدند. ارباب هم قدم می زد و با خود فکر می کرد که چگونه از راز پارچه های دختر سر درآورد. پس از مدتی قدم زدن، ارباب خسته شد و خواست که درون اتاق را ببیند ولی پیرمرد و پیرزن مخالفت کردند. ارباب که عصبانی شده بود آنها را به کناری زد و به زور در اتاق را باز کرد و در آستانه آن قرار گرفت. ارباب همانجا خشکش زد و نمیتوانست حرکتی کند چون آنچه را که می دید نمی توانست باور کند. پیرزن و پیرمرد هم از کنار او مشغول دیدن داخل اتاق شدند و با تعجب دیدند که دُرنایی که بالش زخمی شده است، پشت دستگاه بافندگی ایستاده و پرهای سینه اش را با نوکش می کند و بر روی پارچه قرار می دهد و این پرها به صورت نقش پارچه در می آمدند. دُرنا وقتی متوجه آنها شد بالش را جلوی صورتش گرفت و دوباره تبدیل به دختر زیبا شد.
پس از این ماجرا دختر زیبا با وجود خواهش و گریه پیرمرد و پیرزن خانه آنها را برای همیشه ترک کرد و دیگر به آنجا بازنگشت.
هنوز هم تعدادی از اهالی آن ده، تکه پارچه هایی که دارای نقش پر دُرنا هستند در خانه خود نگه می دارند و اعتقاد دارند که این پارچه ها، باقیمانده همان پارچه ظریفی هستند که دختر زیبا برای پیرمرد مهربان و زنش بافته بود.
کشوری کوچک و جمعیتی اندک؛
ماشین دارند اما نیازی به آن احساس نمی کنند.
مرگ را جدی می گیرند و آرزوهای دور و دراز ندارند.
قایق و ارابه دارند، اما سوار نمی شوند.
زره و سلاح دارند اما آنها را بر نمی گیرند.
به جای نوشتن، با چوب خط حساب هایشان را نگاه می دارند.
غذا و لباسشان ساده و خوب، خانه شان امن، و راضی از زندگی.
ده همسایه در دیدرس شان است؛
صدای خروس و پارس سگانشان را می شنوند؛
اما پیر می شوند و می میرند در حالیکه پای از ده خود بیرون نگذاشته اند.
ترجمه آخرین دفتر تائو ته جینگ
مترجم خودم

اغلب ما می توانیم مثالی از یک عمل اخلاقی بزنیم حتی اگر نتوانیم آن را تعریف کنیم. کمک کردن به پیرزنی که از عرض خیابان رد می شود اخلاقی و آزار حیوانات غیراخلاقی است. اما شاید بسیاری از ما ندانیم که اخلاق دانشی است با قدمت طولانی. اولین بار افلاطون، به تبع استادش سقراط، به تعریف عمل اخلاقی پرداخت: عملی اخلاقی است که منجر به "خیر مطلق" بشود. اما ارسطو از در مخالفت با استاد درآمد: عملی اخلاقی است که شامل اعتدال و میانه روی شود. از 25 قرن پیش تا کنون فلاسفه گوناگون تعریفهای گوناگونی درباره یک عمل اخلاقی ارائه کرده اند. ارائه اخلاقیات البته محدود به دنیای فلسفه نمانده است. ادیانی چون یهودیت، مسیحیت، اسلام، بودیسم و غیره هم تعریفهای خاص خود را از عمل اخلاقی دارند. اما شاید پرجدال ترین تعریف از اخلاقیات متعلق به اپیکور، فیلسوف یونانی قرن چهارم پیش از میلاد، داشته باشد: هنگامی که زنده ای مرگ بی معنی است و زمانی که مرگ آمد تو بی معنی می شود. نتیجه اخلاقی: از زندگی کوتاه خود لذت ببر. لذت بردن از زندگی اما آموزه ای است که بسیاری از ادیان و مکاتب آن را به سادگی نمی پذیرند. این چنین شد که آموزه اخلاقی اپیکور تا به امروز محل مناقشه و جدال متفکران و علمای علم دین بوده است.
در سده گذشته و به همراه پیشرفتهای گسترده کشورهای غربی، به ویژه آمریکای شمالی، بسیاری از آموزه های اخلاقی قدیمی سربرآوردند. زمانی جوانان آمریکایی برای تعلیم گرفتن دسته دسته راهی هندوستان یا معابد بودایی هیمالیا می شدند. بعدتر اخلاق رواقی تبلیغ شد. امروز ریشارد داوید پرشت اخلاق اپیکوری را در کتابش تعریف می کند. اما پرشت برای بسط نظریات خود عجله ای ندارد. او آموزه های خود را در انتهای کتاب و پس از گشت و گذاری طولانی در نحله های گوناگون فلسفی پیش روی خواننده می گذارد. پرشت از افلاطون و کانت و نیچه و شوپنهاور می گوید، در هر فصل کتاب از روی فلاسفه پرش می کند و پای به حوزه نوروساینس می گذارد تا بتواند آموزه های اخلاقی آنها را با زیرکی رد کند، بعدتر سری به تکامل داروین می زند، باز دوباره به فلاسفه باز می گردد و این بازی پر پیچ و خم را، که بی شباهت به اسکی سواری در یک جنگل نیست، همچنان ادامه می دهد. خواننده با بسیاری از نظرات فلسفی در طول تاریخ آشنا می شود، شاهد بسیاری از آزمایشهای روانشناسی و جانورشناسی می شود، کوچه های فلسفه و علوم تجربی را دور می زند تا در انتهای دریچه ای از اخلاقیات اپیکور بر وی گشوده می شود.
من به شخصه درباره نظریات پرشت در کتابش بی طرف هستم. اما، از طرفی، به دلیل نثر روان، روایت اثر گذار، داستان سرایی زیبا، تعلیق بی مثال و ده ها فاکتور دیگر خواندن دقیق این کتاب را به هر کسی که به دنبال معنایی برای زندگی می گردد توصیه می کنم. عنوان کتاب به قدری کوبنده است که می تواند توجه هر خواننده ای را به خود جلب کند. متن زیبای کتاب با ترجمه دقیق و بدون اشکال حامد قدیری زیباتر شده است. فصل های کتاب کوتاه هستند و اگر شبی یک فصل را بخوانید حداکثر یک ربع ساعت از وقت شما گرفته خواهد شد. خواندن من کی ام؟ و اگر اینطوره، چندتا؟ برای هر کسی که تحصیلات معمولی دبیرستانی داشته می تواند تجربه ای بی همتا و جذاب باشد. تقدیم به همه دوستان با عشق!

اصحاب حضرت رسول (صلوة الله علیه و آله) در مسجد مدینه جمع شده بودند و درباره این که کدام یک بیشتر حضرت (ص) را دوست دارد لاف می زدند. حضرت (ص) وارد شد و از ماجرای بین شان پرسید. هنگامی که پاسخ اصحاب را شنید لبخندی زده و فرمودند : آنکه مرا بیش از همه دوست دارد حتی یکبار هم من را ندیده و تنها اسم من به گوشش رسیده است. او را می توانید در فلان صحرا در یمن در حال شترچرانی بیابید.
حضرت علی (علیه السلام) و حضرت عمر (رضی الله عنه) به دنبال یافتن آن مرد به سوی یمن روانه شدند. پس از یافتن وی از او پرسیدند که به چه سبب پیامبر (ص) فرموده که او از همه اصحاب به پیامبر بیشتر محبت دارد؟ غریبه پرسید : شما فلانی و فلانی نیستید. پاسخ دادند: چرا! گفت: شما در جنگ احد در رکاب حضرت (ص) نبودید؟ فرمودند: چرا! پرسید: هنگامی که دندان مبارک حضرت (ص) در میانه معرکه شکست چه کردید؟ گفتند: به جنگ با دشمن ادامه دادیم. غریبه ادامه داد: زمانی که من شنیدم یک دندان حضرت (ص) را در میانه جنگ شکسته اند، من با سنگ تمامی دندانهای خود را شکستم.
نام آن غریبه اویس قرنی بود.
منبع تذکرة الاولیاء
راوی خودم
نکته اخلاقی1:
اگه کسی رو از ته دل دوس داری باس سعی کنی احساسات ش رو اون جور که هست درک کنی.
نکته اخلاقی 2:
دوس داشتن به حرف نیس به عمله