یاد داشتهای یک کرم کتاب

یاد داشتهای یک کرم کتاب

من همونی هستم که دنبالش نمیگردی
یاد داشتهای یک کرم کتاب

یاد داشتهای یک کرم کتاب

من همونی هستم که دنبالش نمیگردی

باد آورده

تانیا قهرمانی

مترجم: رضاکیانی موحد

اغلب فکر می کنیم که با پول می توان خوشبختی را خرید. در حالیکه فکر می کنیم با مقدار زیادی پول می توانیم هرچه که می خواهیم بخریم و خوشبخت تر  بشویم بسیاری از مردم که برنده ی بزرگ بخت آزمایی شدند و چند گونی پول بردند با وضعیتی بدتر از زمان برنده شدن خود زندگی می کنند. بعضی از آنها در حقیقت بیشتر آنها پولشان را به صورتی احمقانه دور ریختند. البته انتظار داریم که اگر آنها تمام پولشان را از دست داده باشند دست کم بتوانند در خیابان با هاورکرافت یا کوله پشتی فضانوردی یا موارد مشابه راه بروند.

برنده شدن در لاتاری چنان پدیده ای است که برنامه ی تلویزیونی "لاتاری زندگی ام را عوض کرد" آن را دنبال می کند هرچند که این برنامه آینده ی برندگانی را که به فلاکت افتادند تصویر نمی کند. لاتاری زندگی آنها را عوض کرد... اما نه به سوی یک زندگی خوب.

 

برای اینکه به نوشته ی خود غنایی ببخشیم 10 مورد از برندگان بخت آزمایی را که به فلاکت افتادند را به صورت کوتاه ذکر کرده ایم. آنها را بخوانید تا احساس بهتری نسبت به زندگی خود داشته باشید< برای برنامه ریزی های مالی خود الهام بگیرید یا کار خود را حفظ کنید.

1-اویلین آدامز

اینکه کسی در بخت آزمایی یکبار برنده شود یک چیز است واینکه ستاره ی بختش به گونه ای بدرخشد چیزی دیگر. به صورت عادی اگر کسی برنده ی بخت آزمایی شود دیگر شانس برنده شدن را نخواهد داشت. اما به هرحال اولین آدامز اهل نیجرسی در سال 1985 و 1986 برنده ی بخت آزمایی شد و در مجموع 5.4 میلیون دلار به دست آورد. وی به جای اینکه فکر کند شاید این امر نشانه ای است مبنی بر اینکه او باید این پول را دور بریزد یا اینکه سرمایه گذاری کند تصمیم گرفت تا تمام این پول را صرف قمار کند. بیست سالی نگذشته بود که آدامز خود را ورشکسته و در یک کاروان کنار خیابان پیداکرد.

نتیجه ی اخلاقی این داستان این است که اگر آنقدر خوش شانس بودید که دوبار برنده ی بخت آزمایی شدید فقط یکی از آنها را صرف هوسبازی های خود کنید.

2-جفری دامپیر

جفری دامپیر به پولی که برده بود توجه کرد و 20 میلیون دلاری که از لاتاری ایلینویز برده بود در یک مغازه ی فروش چس فیل سرمایه گذاری کرد. حرکت او درست بود نه؟ اما به هرحال خواهر زن او چنین فکری نمی کرد و به همراه دوست پسرش هفت سال بعد او را از پشت هدف تیر قرار دادند. جسد دامپیر را در پشت یک وانت رها کردند. به هرحال برنامه ریزی آنها اشتباه بود و امروز هر دوی آنها در زندان هستند. نتیجه اینکه به کسی اعتماد نکن.

3-جک ویتاکر

هنگامی که جک ویتاکر برنده ی لاتاری شد نیاز چندانی به این پول نداشت چرا که قبلا از طریق مقاطعه کاری 1 میلیون دلار سرمایه جمع کرده بود زندگی خوبی در غرب ویرجینیا داشت. اما هنگامی که او 315 میلیون دلار بیشترین جایزه ای که تا به امروز به کسی داده شده برنده شد این پول برای او آمد نداشت.

او از پولش در راه خیریه استفاده کرد و 10 درصد آن را به کلیسا اختصاص داد. ویتاکر حتی از این هم فراتر رفت و با تأسیس بنیاد خیریه ی خودش 14 میلیون دلار از پولش را صرف کارهای خیره کرد. البته اوضاع چندان هم بر وفق مراد او نبود. یکبار 500 هزار دلار از ماشینش که در کنار خیابان پارک شده بود به سرقت بردند. یکبار هم برای مستی در هنگام رانندگی بازداشت شد و بار دیگر هم به خاطر تهدید کردن یک خدمتکار رستوران دستگیر شد. او در نهایت الکلی شد و همسرش از وی طلاق گرفت. نوه اش ، که از وی هفته ای 2100 دلار پول توجیبی می گرفت، به خاطر سوء مصرف مواد مخدر مرد. ویتاکر بعدتر گفت که ای کاش آن بلیط بخت آزمایی را پاره کرده بود.

4- آلکس اهسوک

آلکس اهوسک 500 هزار دلار برنده شد و تصمیم گرفت تا آن را خرج ان.جی.او خودش بکند که به قربانیان حملات جنسی کمک می کرد. ظاهرا کار درستی انجام داد، نه؟ در حقیقت خیر. چرا که آلکس در حقیقت خودش یک متجاوز بود. او به دو دختر زیر 13 سال در سالهای 1993 و 2000 تجاوز کرده بود و هیچ کس در حقیقت این را نمی دانست تا هنگامی که او برنده ی بخت آزمایی شد و عکسهایش توسط رسانه ها منتشر شدند. اندکی بعد او درحالیکه در خیابان راه می رفت مورد حمله قرار گرفت و به شدت زخمی شد. مشت آهنین کارما بازهم در حال فرودآمدن بود.

5- آلکس و روزا توث

آلکس و روزا در سال 1990 درحالی 13 میلیون دلار در بخت آزمایی برنده شدند که عملا ورشکسته شده بودند. آنها تصمیم گرفتند تا پولشان را به صورت اقساط ماهانه و به مدت 20 سال دریافت کنند. ظاهرا این هوشمندانه ترین کاری است که برندگان بخت آزمایی می توانند انجام بدهند. اما با وجود این اوضاع بر وفق مراد آنها پیش نرفت. آنها قبل از اینکه متوجه شوند یک زندگی پر زرق و برق چندان با خلق و خویشان سازگار نیست موقتا به لاس وگاس رفتند اما بعد از مدتی به فلوریدا بازگشتند تا مقداری زمین و یک خانه بخرند. با بدبختی آنها در سال 2006 به خاطر پرداخت هزینه های دادگاه ورشکسته شدند. برنده شدن در بخت آزمایی شکافی در خانواده ها ایجاد می کند که نتیجه ی آن صدها درام و میلیونها هزینه است. آلکس بارها به خاطر کشت حشیش و کشیدن چک بی محل در سالهای 2002 تا 2005 دستگیر شد. آنها ناچار شدند تا در یک کاروان کوچک در نیم هکتار زمین زندگی کنند و تنها منبع برقشان سیم نازکی بود که از ماشینشان کشیده بودند.

هنگامی که آنها در سال 2006 به خاطر فرار از مالیات دستگیر شدند آلکس در زندان و در انتظار محاکمه مرد و روزا ادعا کرد که بیمارتر از آن است که بتواند در دادگاه حاضر شود. البته او دروغ می گفت و هنگامی که فیلمی از راه رفتنش در زندان به دادگاه ارائه شد به 2 سال حبس محکوم شد و محکوم شد تا 1.1 میلیون دلار به خزانه ی دولت بپردازد.

6- ویلیام "باد" پست

ویلیام پست متاسفانه قربانی پدیده ی مشترک بین برندگان بخت آزمایی شد: طمع خانواده. اعضای خانواده ی او گمان می کردند که در قسمتی از پولهای بادآورده ی او شریک هستند. هنگامی که پست 16.2 میلیون دلار در بخت آزمایی برنده شد دوست دختر او از وی شکایت کرد و ادعا کرد که بلیط بخت آزمایی در حقیقت مال او بوده است. برادر او سعی کرد تا با استخدام یک قاتل حرفه ای او را از سر راه بردارد تا به پولهایش برسد. دیگر برادران و خواهرنش او را مجبور به سرمایه گذاری های اشتباه کردند تا جایی که او 1 میلیون دلار بدهکار شد و در زمان مرگ با اعانه های دولتی زندگی می کرد. انسان قدر فامیل وفادار را در این گونه مواقع می فهمد.

7- جنت لی

جنت لی هنگامی که در سال 1993 برنده ی 18 میلیون دلار شد تصمیم گرفت که سخاوتمند باشد. البته این تصمیم خوبی است ولی همیشه نتایج خوبی به همراه ندارد. (به همین دلیل است که ما همیشه اعمال خیر انجام نمی دهیم). او بیشتر پولش را به برنامه های دولتی و سازمانهای سیاسی بخشید و حتی بیل کلینتون به خاطر کمکهایش از او تشکر کرد. او 1 میلیون دلار به دانشگاه واشنگتن در سنت لوئیس بخشید تا یک کتابخانه ی جدید بسازند و به نام او کنند.

البته لی تفریح دیگری هم داشت: قمار. او مبلغ زیادی در قمار باخت و دست آخر در سال 2001 کاملا ورشکسته شد.

8- مایکل کارول

داستان مایکل کارول 19 ساله به صورت زیر است. مایکل زمانی که 15 میلیون دلار در بخت آزمایی برنده شد سپور شهرداری بود. او به صورتی معصومانه پول خود را خرج فامیل و دوستانش کرد. سپس تصمیم گرفت تا به صورتی غیرمعصومانه پولش را صرف بدمستی، کراک، کوکائین، قمار و فحشا کند. 6 سال بعد او ورشکسته شد و دوباره به عنوان سپور به شهرداری بازگشت. خودش می گوید که این بازگشت سبب شده تا زندگی شادتری داشته باشد اما ما فکر می کنیم که این حرف را از این رو می زند که تمام آن ثروت را برباد داده است.

9- بیلی باب هارل (جونیور)

هنگامی که باب هارل 31 میلیون دلار در بخت آزمایی تگزاس در سال 1997 برنده شد کشیش خیری بود. از نظر او این پول یک نعمت آسمانی بود اما نتیجه ای که از این نعمت حاصل شد خلاف این را نشان می دهد.

ابتدا او با پول بخت آزمایی برای خود چیزهایی مانند یک خانه و چند ماشین خرید. پس از چندی باب شروع کرد تا به دوستان و نزدیکانش که بوی پول به مشامشان خورده بود پول قرض بدهد. کاملا آشکار است که کسی پولهایی را که از او قرض کرده بود پس نداد و او در عرض 2 سال ورشکست شد. بدبختانه باب هارل در سال 1999 تنها 20 ماه پس از اینکه در بخت آزمایی برنده شده بودخودکشی کرد. خوشبختانه دوستان و خانواده اش خود را به خاطر خودکشی باب مقصر می دانستند.

10- کالی راجرز

هنگامی که کالی راجرز 16 سال داشت یک نوجوان معمولی بود که در بریتانیا زندگی عادی از سر می گذراند. پس از آن او 1.9 میلیون پوند (در حدود 3 میلیون دلار) در بخت آزمایی برنده شد. اگر فکر می کنید که یک دختر 16 ساله برای سر و کار داشتن با چنین مبلغ کلانی خیلی جوان است کاملا درست فکر می کنید چرا که اندکی بعد کالی خرج لباس های گران قیمت، پارتی، جراحی پلاستیک و البته کوکائین کرد. کوکائین مخدری گران قیمت است و به همین دلیل است که نام او در این لیست قرار گرفته است.

6 سال بعد کالی کاملا ورشکسته بود و در تا خرخره در قرض فرورفته بود. او دوبار کوشش کرد تا خود را از این ورطه نجات دهد و دست آخر ناچار شد تا برای تأمین مخارج خود و دو فرزندش (و پدر آنها) پرستار شود.

اساسا اگر فکر می کنید که قوانین سختگیرانه ی آمریکا درباره ی منع لاتاری برای افراد کمتر از هجده سال زیادی اند نمونه ی بالا اثبات می کند که چنین نیست.

 

تعصب+ حماقت= جنایت

http://wars-and-history.persiangig.com/30034c74c681dca7a8c6a627960221d2_XL.jpg

مورد عجیب
دکتر علی شریعتی
به صورتی آشکار ثابت می کنند که چگونه وقتی تعصب کور بر روح و روان کسی مسلط می شود حتی باهوش ترین افراد هم تبدیل به احمق ترین آنها می شوند.....


........ و چه
جنایتها
که از این حماقتها نتیجه نمی شود.

قتل همون کشتنِ بدون مجوزه


The Mechanic (1972) Poster

آرتور بیشاپ (چارلز برانسون) یک قاتل حرفه ای است که بر اساس پرونده هایی که تحویل می گیرد دست به قتل می زند. بیشاپ پس از قتل یکی از دوستانش به مراسم خاکسپاری او می رود و با پسر دوستش استیو مک کنان (؟؟) آشنا می شود و تصمیم می گیرد که رموز حرفه ی خود را به او بیاموزد. این دو برای انجام یک قتل به ایتالیا می روند ولی قبل از حرکت بیشاپ به صورت اتفاقی می فهمد که استیو در حقیقت برای قتل خود او نقشه می کشد.....

 یک دیالوگ به یاد ماندنی از فیلم مکانیک(این فیلم در ایران با نام متخصص شناخته می شود)

آرتور بیشاپ: آدمهای خاصی هستند که این کارا رو انجام می دن.

استیو مک کنان: من می تونم.

آرتور بیشاپ: تو همه ش می گی "من می تونم" اما حقیقت اینه که تو اصلا نمی دانی درباره ی چی حرف می زنی.

استیو مک کنان: تو می دونی؟

آرتوربیشاپ: من می دونم؟

استیو مک کنان: جالبه! وقتی که می کنه سوال رو با سوال جواب میده.

 

 

گروهبان جوان



عکس تزئینی است

گروهبان جوان در آستانه در اتاق خرابه ای ایستاده بود و آنچه را که می دید باور نمی کرد. صدای صاحبخانه را شنید که او را دعوت به نشستن می کرد ولی این صدا بجای آنکه او را به خود آورد با خود برد. افکارش به هم ریخت و به چهار ماه پیش بازگشت. با لباس نظامی تمیز و شق و رقش جلوی میز سرهنگ ایستاده بود...

-         "آزاد باش سرگروهبان."

-         "ممنونم قربان!"

-         "می دونی برای چی احظار شدی؟"

-         "نه قربان."

-    "یه ماموریت ویژه برات درنظرگرفتم. تو یکی از بهترین نفرات من هستی و من خودم شخصا تو رو برای این ماموریت به ستاد معرفی کردم. مطمئن هستم که می تونم روی تو حساب کنم."

-         "از اعتمادتون ممنونم قربان."

-         "نمی پرسی که ماموریتت چیه؟"

-         "هر ماموریتی که شما بفرمایید من در خدمتم."

-    " برات یه هفته مرخصی نوشتم تا با خانواده ات باشی. یک هفته هم دوره آموزشی مخصوص داری. بعدش باید وسایل سفرت رو جمع کنی و به طرف مرز حرکت کنی. باید بری در همون دره ای که محل فعالیت راهزنها است."

عرق سردی بر پشتش نشست. قصد جدال با سرهنگ را نداشت. می دانست که تصمیمی که توسط سرهنگ گرفته شده برگشت پذیر نیست. اما قبل از افتادن از پای آخرین تلاش خود را کرد.

-    "آخه جناب سرهنگ، یه گردان پیاده حتی تو روز روشن هم جرات نداره وارد این دره بشه. من یه نفر اونجا چکار می تونم بکنم؟"

-    "سوال نباشه. دستور دستوره! تازه ما که نمی خواهیم تو رو بفرستیم اونجا بجنگی. تو باید بری توی اون ده خراب شده ساکن بشی و برای عملیات ما اطلاعات جمع کنی. ما قصد داریم تا شش ماه دیگه از چند جهت به این دره حمله کنیم و ریشه این راهزنان رو بخشکونیم. اما قبلش باید کاملا از وضعیت محل، رفت و آمدها و محلهای اختفای اونها باخبر بشیم. باید بفهمیم که چه افرادی توی ده با راهزنها همکاری می کنند و به اونها پناه می دن. تو باید این اطلاعات رو برای ما تهیه کنی..."

-         "چرا من قربان؟ من که در رسته اطلاعات نیستم."

سرهنگ پیپ خود را روشن کرد و از گوشه چشم نگاهی به گروهبان انداخت. به خیال خود نقشه زیرکانه ای کشیده بود و حال داشت خود را با سردارانی چون ناپلئون مقایسه می کرد. پس از چندبار که مرغ از قفس پریده بود و او را در ستادکل توبیخ کرده بودند تصمیم گرفته بود که اینبار قال قضیه را بکند. دوست داشت که برنده ی دور آخر این بازی باشد. سرهنگ داشت مشت آهنین خود را برای فرود آوردن آماده می کرد و تنها نیاز به یک چشم خوب داشت. چشمی که بتواند قبل از نبرد تمام صحنه را برای وی به خوبی ببیند. کمی لحن تحقیرآمیز به صدای آمرانه اش افزود:

-    "خودم می دونم. من پرونده تو رو کاملا خوندم. تو تنها کسی هستی که به زبون محلی اون نواحی کاملا مسلط هستی. این مردم به هیچ غریبه ای اعتماد نمی کنند. تنها کسی می تونه به اونها نزدیک بشه و از زیر زبونشون حرف بکشه که هم زبون اونها باشه. تو به عنوان یه پزشک باید وارد این دهکده بشی و اعتماد اونها رو جلب کنی. مردم خیلی زود به دکترها اعتماد می کنند. بعد از چند مدت یواش یواش خودشون تمام اطلاعات لازم رو بهت می دن."

گروهبان جوان با بهت به سرهنگ نگاه کرد. هنوز هم نمی توانست نقشه سرهنگ را هضم کند.

-         "اما سرهنگ من که از پزشکی سر رشته ای ندارم. من حتی آمپول زدن هم بلد نیستم."

-    "گفتم جر و بحث موقوف! یک هفته دوره آموزشی در بیمارستان ستاد برات تشکیل شده. بهترین پزشکان ارتش بهت آموزش می دهند. تازه، بعدش هم ... ما که نمی خواهیم تو این گداگشنه ها رو درمون کنی. یه چند تا مسکن بهت می دیم هر کس که جاییش درد کرد بده بهش زهرمارکنه. مفهوم شد؟"

-         "بله قربان!"

-    "مسائلی که باید بدونی توسط بچه های رسته اطلاعات جمع و جور شده در طی همون یه هفته بهت می گن باید اونجا دقیقا چیکار کنی و چه جوری اطلاعاتی که جمع کردی به مرکز ارسال کنی. سوالی نداری؟"

-         "نه قربان!"

-         "خوب دیگه، مرخصی."

سرگروهبان پاشنه پوتینهایش را با صدا به هم کوبید و خبردار ایستاد. با اشاره ی سرهنگ عقبگرد کرد و از اتاق سرهنگ بیرون آمد. منشی سرهنگ یک پاکت سربسته با مهر محرمانه به همراه برگه مرخصی اش را در دستانش گذاشت و با چشمی غمبار گامهای او را همراهی کرد. انگار همه از قبل می  دانستند که چه سرنوشت شومی در انتظار اوست غیر از خودش. میدان صبحگاه را به دو رد کرد و به طرف در ورودی پادگاه به راه افتاد بر بخت بدش لعنت فرستاد.

-         "آخه چرا من؟ من بدبخت چه گناهی کردم که زبون این وحشیا رو بلدم؟"

به زن و بچه اش فکر کرد. فکر کرد که این مرخصی آخرین مرخصی عمرش خواهد بود. در کشور کوچک آنها تنها یک کانون آشوب وجود داشت و قرار بود او را به مرکز این گردباد بفرستند. تا به حال چندین گروهان به این منطقه مرزی اعزام شده بودند تا امنیت آنجا را تامین کنند و راهزنان را به آن طرف مرزها عقب برانند. هر بار اما، اتفاقی یا حادثه ای راهزنان را با خبر کرده بود و آنها توانسته بودند در گردنه های کوهستانی به کمین سربازان بنشینند و آنها را تار و مار کنند و خود جان به دربرند. بی رحمی این افراد ورد زبانها بود و در ستادکل همه فرماندهان می دانستند که آنان سرنترسی دارند و تا آخرین نفر در برابر نیروهای دولتی خواهند جنگید. سرنوشت قرعه خوبی برای گروهبان نزده بود...

***

- "بفرمایید بشینید آقای دکتر! تا من وسایل رو حاضر کنم و راه بیافتیم."

صدای راهنمای محلی او را به زمان حال بازگرداند. سه ماه و نیم را به عنوان دکتر در میان همزبانان خود سرکرده بود. کم کم مردم به او اعتماد کرده بودند و می توانست خواسته هایی بیشتر از یک دکتر عادی از آنها داشته باشد. آشنایی سرگروهبان به زبان محلی باعث شده بود تا به سرعت در دل مردم جای بازکند و مردم روستا برای حل تمام مشکلاتشان به او رجوع می کردند. مردم روستا فقیر بودند و اغلب دستمزد او را با آوردن مرغ و تخم مرغ و پرداخت می کردند. پول در بین این مردم چیزی نایاب بود. کشت و کارشان رونقی نداشت و خشکسالی های گاه و بیگاه نفسشان را گرفته بود. دیگر سرگرهبان عادت کرده بود که به دنبال ویزیت هر بیمار به درد دلها و گلایه های او و اطرافیانش هم گوش دهد. برای سرگروهبان انضباط خشک ارتش دیگر داشت کم رنگ می شد و جای خود را به همدلی می داد. همدردی در حال پاک کردن شیپور بیدار باش و مارش و رژه و صبحگاه و شامگاه از خاطر وی بود. گاهی اوقات دلش می خواست که برای این فراموش شدگان کاری بکند. اما چکار؟

دکتر بازیهای سرگروهبان ادامه داشت تا دیروز که توسط بیسیم پیامی برایش رسید:" پیام برای شاهین. فوری. محرمانه. مناطق کوهستانی سمت شرق دره و کوره راه های آن حوالی باید شناسایی شود."

همان وقت سرگروهبان -که حال در بین مردم محلی دکتر نامیده می شد- فرستاد پی کدخدای روستا. پیرمرد با عجله خود را رساند. لباس فقیرانه ولی تمیزی بر تن داشت. گرهبان سر صبحت را بازکرد. سعی داشت تا با ساختن قصه ای بدون اینکه پیرمرد را به خودش مشکوک کند کارش را پیش ببرد.

-         "سلام پدرجان."

-         "سلام آقای دکتر! امری داشتید؟"

-    "آره! می خواستم آخر هفته یه گشتی توی دره بزنم. توی یه کتاب قدیمی خوندم که زمانهای قدیم گیاهان طبی زیادی در این نواحی سبز می شده. می خوام خودم برم و از نزدیک یه نگاهی بیاندازم، شاید چیزی پیداکردم."

پیرمرد پس سرش را خاراند و متفکرانه به سرگروهبان نگاه کرد. داشت حرفهای دکتر را سبک و سنگین می کرد. دست آخر با مِن و مِن پاسخ داد:

-    " راستش من که الآن یه عمریه اینجا زندگی کردم نه خودم چیزی از این گیاه ها که شما می گید دیدم و نه از پدر و پدربزرگم چیزی شنیدم. با این حال، چشم! در خدمت هستم. از من چه کمکی برمیاد، دکتر؟"

-         "یه بلد می خوام. یه محلی که راه ها و کوره راه های اون حوالی رو خوب بشناسه."

-         "باشه دکتر! یه نفرو امروز عصر می فرستم پیشتون."

پیرمرد رفت و سرگروهبان را با افکارش تنها گذاشت. داشت فکر می کرد که چگونه بدون اینکه راهنمای محلی اش متوجه شود نقشه ای به همراهش ببرد و آن را علامت گذاری کند. هر چند که در این مدت مردم به او اعتماد کرده بودند اما سرگروهبان هنوز هم خیلی به مردم محلی اعتماد نداشت. به او گفته بودند که هر کدام از این افراد با راهزنان رابطه دارند و به محض اینکه از تحرکات نیروهای دولتی خبردار شوند آن را به راهزنان گزارش می دهند. وقتی که در زدند سرگروهبان فکر می کرد که برای یک مأموریت شناسایی به چه چیزهای دیگری نیاز دارد.

-         "بیا تو."

-         " سلام دکتر!"

-         " چیه پدرجان؟ کجات درد می کنه؟"

-         " جاییم درد نمی کنه آقای دکتر! کدخدا گفته بیام یه سر پیش شما. بهم گفته که شما یه بلد می خواهید."

-    " آره یه راهنمای خوب می خوام که همین فردا باهاش مناطق شرقی دره رو بگردم. دنبال گیاهان دارویی می گردم. پول خوبی هم می دم."

-    "چشم دکتر جان! توی ده هیش کی مثه من این دور و بر رو نمی شناسه. من خودم تمام چیزهای لازم را  آماده می کنم. امر دیگه ای ندارید."

-         " نه هر چه زودتر کارها رو ردیف کن."

-         " باشه چشم."

مرد خواست که از اتاق دکتر بیرون برود. به دم در که رسید مردد شد و برگشت.

-         "دکتر جان!"

-         " بله؟ چیزی جا گذاشتی؟"

-         "نه یادم اومد که دو تا از بچه هام سرما خوردن. شربتی، چیزی داری بهشون بدم؟"

-         " باشه."

سرگرهبان بلندشد و از قفسه پشت سرش دوتا شربت سرماخوردگی به دست مرد داد و اضافه کرد:

-         " روزی 3 بار بعد از غذا باید یه قاشق از این شربت بهشون بدی."

-         "پولش چقدر می شه دکتر؟"

-         "پول نمی خواد بدی. فعلا قراره که برای من کار کنی."

-         "خدا عوضتون بده، آقای دکتر!"

مرد اینبار خداحافظی کرد و سرگروهبان را دوباره با افکارش تنها گذاشت.

***

حال، سرگروهبان در آستانه در اتاق مرد راهنما ایستاده بود و چیزهایی را که می دید نمی توانست باورکند. دو پسر بچه نحیف با لباسهای پاره بر سر یک سفره نشسته بودند. برادر کوچکتر شربتهایی را که دیروز پدرشان از به اصطلاح آقای دکتر گرفته بود در یک کاسه می ریخت و برادر بزرگتر داشت در کاسه نان تریت می کرد. پس از اتمام کارشان برادر کوچکتر با تمنای نگاهش از برادر بزرگتر رخصت گرفت. برادر بزرگتر معنی نگاه او را فهمید و کاسه را به او واگذار کرد. تا وقتی که پدرشان وسایل سفر را آماده کند برادر کوچکتر تمام نانهای آغشته به شربت سینه را خورده بود. قطره اشکی از گوشه چشم سرگروهبان چکید. رژه های مجلل، خانه های زیبای امرای ارتش، ادوات جنگی گران قیمت، یونیفرمهای درخشان و پوتینهای واکس خورده را به یادآورد و از خود و از ارتشی که به آن تعلق داشت متنفر شد. سرگروهبان زبانه ی شعله ای در دل خود احساس کرد. سفر شناسایی آغازنشده به پایان خود رسید.

***

سالها بعد ریش سپیدان روستا در شبهای دراز زمستان بچه های خردسال را دور خود جمع می کردند و برایشان افسانه و داستان می گفتند. افسانه هایی که از پدران و پدربزرگان خود فراگرفته بودند. در کنار قصه های دیو و اژدها و دختر پادشاه اما یک افسانه بیش از همه طرفدار داشت. افسانه دکتر مهربانی که از هیچ کجا به روستایشان آمد و کمی بعد به راهزنان پیوست و سرکرده آنان شد. بر اساس افسانه ها هیچگاه هیچ سرهنگی نتوانست بر دکتر راهزن غلبه کند تا اینکه پس از چند سال زد و خورد با نیروهای دولتی جنازه دکتر در کوه و کمر پیداشد. مرگ دکتر نیز مانند خود او برای مردم روستا تبدیل شد به افسانه ای. دکتری که مردم حتی اسم او را نمی دانستند.

رضاکیانی موحد

‏ 02:29 ب.ظ شنبه چهارم اسفند 86

آخرین نقاشی


این هم آخرین نقاشی شیدا(بزرگتره) کوچکتره هم اصل تصویره که از روش نقاشی کشیده شده.