یاد داشتهای یک کرم کتاب

یاد داشتهای یک کرم کتاب

من همونی هستم که دنبالش نمیگردی
یاد داشتهای یک کرم کتاب

یاد داشتهای یک کرم کتاب

من همونی هستم که دنبالش نمیگردی

او زنده است

                  

نظامیانی ،که در عمل حکومت شهر را در دست دارند، برای مقابله با افکار چپ و سرکوب گروه های چپگرا یک گروه شبه نظامی تشکیل داده اند. این گروه به صورت غیرمستقیم از رییس ژاندارمری دستور می گیرد و وظیفه دارد تا با ایجاد رعب و وحشت تجمعات قانونی مخالفان را به هم بزند و طرفداران آنها را در هم بکوبد.

رهبر مخالفان در جریان یک سخنرانی تبلیغاتی چند روز مانده به انتخابات مورد حمله این گروه شبه نظامی قرار می گیرد و پس از چند روز در بیمارستان فوت می کند. اما یکی از قاتلین در تعقیب و گریز با طرفداران حزب مخالف به دام پلیس می افتد. پلیس سعی می کند تا سرنخ ها را پاک کند و موضوع را بی اهمیت جلوه دهد اما بازپرسی که از پایتخت آمده است تصمیم دارد تا عوامل جنایت را شناسایی کند و به محاکمه بکشاند. بازپرس جوان علی رغم تمام تهدید ها و تطمیع ها بر مواضع خود پافشاری می کند و با کمک یک خبرنگار جوان موفق می شود شبه نظامیان راستگرایی که توسط نظامیان سازماندهی شده اند شناسایی کند و ارتباط آنها را با روسای نظامی حاکم بر شهر برملاکند. قاتلین و آمرین قتل به دادگاه کشیده می شوند اما یا تبرئه می شوند و یا به زندان هایی سبک محکوم می شوند. پس از مدتی در نهایت نظامیان کودتا می کنند و مخالفان، بازرس و خبرنگار را به دلایل مختلف به زندان می اندازند یا مجازات می کنند.

داستان فیلم زد در شهری بی نام جریان دارد. احزاب و دسته های مطرح شده در فیلم نامی ندارند و همین نکته فیلمی را بوجود آورده که تاریخ مصرف ندارد. داستان زد می تواند در هر گوشه ای از جهان که نظامیان قصد دارند با ایجاد جو ترور و وحشت امیالشان را بر مردم تحمیل کنند اتفاق افتاده باشد. یونان، آرژانتین، شیلی پس از کودتای پینوشه، بولیوی، لیبی و بسیاری از کشورهای دیگر جهان می توانند محل اتفاقاتی باشند که در زد به تصویر کشیده شدند. گروه مخالفان در زد به دنبال خواسته ای غیرقانونی نبودند. آنها به صورت مسالمت آمیز جمع می شدند و درباره دنیای عاری از تسلیحات هسته ای بحث می کردند. اما گروه هایی از مردم طبقات پایین توسط پلیس مسلح می شدند و به جان آنها می افتادند. پلیس بین طرفداران ش سلاح های سرد(باتوم) توزیع می کرد. هنگامی که می خواستند به مخالفان حمله کنند جلوی آنها را نمی گرفت و با وجودی که در خیابان حضور داشت ،به جای آرام کردن وضعیت، اجازه می داد تا این گروه های شبه نظامی هر خشونتی را مرتکب شوند. نظامیان پشت میهن پرستی طبقات فرودست جامعه پنهان شده بودند و با تبلیغات به آنها می باوراندند که هر اندیشه جدیدی موجب تباهی و فساد جامعه خواهد شد. در نهایت هم خود وارد میدان شدند و با کودتا تمام مخالفان را قلع و قمع کردند. زد با جملاتی که توسط گوینده خوانده می شود به پایان می رسد:

پس از آن دولت کودتا موارد زیر را غیرقانونی اعلام کرد: موی بلند برای مردان، دامن کوتاه، سوفوکول، تولستوی، اروپید، زدن لیوان به هم پس از نوشیدن مشروب،اعتصابات کارگری، آریستوفان، یونسکو، سارتر، آلبی، پینتر، آزادی مطبوعات، جامعه شناسی، بکت، داستایوسکی، موزیک مدرن، موزیک پاپ، ریاضیات جدید و حرف Z که به زبان یونان باستان معنی می دهد:"او زنده است."

آخرین سرباز آمریکایی که در عراق کشته شد

این کارتونها را از این جا پیدا کرده ام و اثر جف دانزیگر هستند.
رضاکیانی

اگر می توانستم

لو فیی رجع بایدی الوقت لانو شویه

اگر می توانستم با دستانم زمان را باز می گرداندم چراکه این زمان زیادی نیست

نفس المکان ونفس ها الغنّیه

همان جا و این ترانه

وانت وانا کنّا باوّل یوم

همانطور که من و تو در اولین روز بودیم

مشتاقه کانت عینکیک وکلها حنّیه

کاش می توانستم آن روزهایی را باز گردانم که چشمانت دلتنگ شده بودند و پر از مهربانی بودند

تضحک الیّ والعمر یرکض لیا

به من می خندی و به عمرم اضافه میشود؟

وبعید کان بعید یوم اللّوم

و کم می شد روزهایی که خودم را سرزنش می کردم

وین راحوا لفتاتک الملیانی حبّ وغیری

کجاست قلبی که پر از عشق و غیرت بود؟

شو ال غیرک وال کبّرک یازغیری

چه چیزی تو را عوض کرد ؟ و تو را بزرگ کرد؟ای کسی که به نظر من کوچک هستی

شو ال علمّک عالبعد والاحزان

چه چیزی دوری و ناراحتی را به تو آموخت؟

ماارتاحوا عیونی انا من یوم صرت بعیدة

از روزی که از هم دور شدیم چشمانم راحت نیستند

ولاعاد غیرک اید تمسک ایدی

و هیچ دستی به جز دست تو نبود که دستم را بگیرد

ولاعاد یذکر حبنا النسیان

دیگر عشق فراموش شده ما بر سر زبان ها نبود

لو فیی رجع بایدی العمر لانو مرّة

اگه میتوانستم حتی یک بار هم که شده دنیا را به عقب باز می گرداندم

وترجع الی باللیل هاک الغمرة

و شبی همان عشق گذشته ها را باز گردانم

سکّر علیک الورد غل ونام

و تو را گل باران کنم و آسوده به خواب بروم

لو فیی ردّ الحکی وقت اللی کنت تقولی

اگر می توانستم،حرفهای گذشته را که به من می زدی باز می گرداندم

بحبّک انا وعیونک یغنولی

آن زمان که می گفتی دوستت دارم و چشمانت برای من آواز میخواندند

احلى قصیدة ورجع الایام

بهترین اشعار و قصیده ها را برای من میسراییدی،  و روزها را باز می گرداندم...

وین راحوا لفتاتک الملیانی حبّ وغیری

کجاست قلبی که پر از عشق و غیرت بود؟

شو ال غیرک وال کبّرک یازغیری

چه چیزی تو را عوض کرد ؟ و تو را بزرگ کرد؟ای کسی که به نظر من کوچک هستی

شو ال علمک عالبعد والاحزان

چه چیزی دوری و ناراحتی را به تو اموخت؟

ماارتاحوا عیونی انا من یوم صرت بعیدة

از روزی که از هم دور شدیم چشمانم راحت نیستند

ولاعاد غیرک اید تمسک ایدی

و هیچ دستی به جز دست تو نبود که دستم را بگیرد

ولاعاد یذکر حبنا النسیان

دیگر عشق فراموش شده ما بر سر زبان ها نبود

مروان خوری

 آلبوم : قصرالشوق

 

ترجمه ترانه از اینجا

دانلود ترانه 

 

ادب مرد به ز سواد اوست

ابو علی بن سینا هنوز به سن بیست سال نرسیده بود که علوم زمان خود را فرا گرفت و در علوم الهی و طبیعی و ریاضی و دینی زمان خود سر آمد عصر شد. روزی به مجلس درس ابو علی بن مسکویه،دانشمند معروف آن زمان ، حاضر شد. با کمال غرور گردویی را به جلوی ابن مسکویه افکند و گفت: مساحت سطح این را تعیین کن. ابن مسکویه جزوه هایی از یک کتاب که در علم اخلاق و تربیت نوشته بود(کتاب طهارت الاعراق)، به جلوی ابن سینا گذاشت و گفت: تو نخست اخلاق خود را اصلاح کن تا من مساحت سطح گردو را تعیین کنم،تو به اصلاح اخلاق خود محتاجتری از من به تعیین مساحت سطح گردو. 

بوعلی از این گفتار شرمسار شد و این جمله راهنمای اخلاقی او در همه عمرش قرار گرفت.

من اشتباهیم

من اشتباهیم……..چه دفاعی از خودم بکنم جناب قاضی؟ من بی دفاعم……من شریف تربیت شدم. من شریف بزرگ شدم. نه کسی منو میشناخت، نه کسی بنده رو میدید. نه ثروت مند بودم ونه هیچ چیز دیگر…..همه ی سهم من از زندگی کار کردن در زیرزمین اداره ی بایگانی بود، لای پرونده ها….من ساده بودم. من همه چیز رو باور میکردم. من با هیچ کس مخالفت نمیکردم. سرم به کار خودم بود و شریف بودم…..من نمیخواستم به بانک برم، من نمیتونستم طبیب باشم، من نمیتونستم سرهنگ باشم، من نمیخواستم شعر بگم. من مقاومت کردم تا حد توانم، اما توانم کم بود……بنده ضعیف بودم. برای خودم ضعیف بودم و برای دیگران. و من به همه احترام میگذاشتم، من به همه احترام میگذاشتم و من شروع کردم به بازی کردن، شروع کردم به سرگرم شدن و بعضی وقتها یادم رفت که کجام و همه ی اینهایی که میگند مال من نیست، حق من نیست و من اشتباهیم……تقصیر من بود، تقصیر دیگران هم بود…..اما خدایا تو شاهدی که من هیچ چیزی رو برای خودم بر نداشتم…. من هیچ چیزی رو توی جیبم نذاشتم، من از سهم کسی نزدم. من فقط اشتباهی بودم .. خدایا تو شاهدی که من چیزی رو خراب نکردم، خدایا تو شاهدی که من کسی رو اذیت نکردم. من فقط اشتباهیم…….چه دفاعی از خودم بکنم؟ من بی دفاعم…….حالا من مانده ام و تقاص این همه اشتباه دیگران و بازیگوشی خودم…….جناب قاضی من از هیچکس توقعی ندارم…خدایا تو منو ببخش